رضا ثقتی و ارشاد در محراب مسجد

چیز تازه ای نبود. یکی از مدیران ارشد نظام داشته لواط میکرده و فیلمش را گرفته اند. این که رضا ثقتی مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی یک پسر جوان را برده به مهمانسرای ارشاد تا فرهنگ اسلامی را به او بیاموزد و مقداری ارشادش کند امر غریبی نیست و قرنها است که ملایان و مذهبی ها در حوزه ها و کلاسهای قرآن و مساجد و غیره مشغول ارشاد کردن و ارشاد شدن بوده اند. آنچه عجیب و غریب است این است که این حقیقت که اینها چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند  در کله پوک گروهی از مردم نرفته و نمیرود و باز اینها را استثنا قلمداد کرده و بچه هایشان را به کلاسهای قرآن و اردوهای مذهبی میفرستند. هر چه هم پیشینیان ما نوشتند و گفتند ما بر سبیل انکار و خنده رد کرده و یا مربوط به گذشته دانستیم.

همین عمل رضا ثقتی وبردن پسری به مهمانسرای ارشاد شباهت کامل باشعر سنایی درمورد آن خواجه پر هنر در هرات دارد که پسری را برای عمل ارشاد به محراب مسحد برد. داستان از این قرار است که مرد دانشمندی که خواجه فاضل پرهنری بوده در شهر هری که همان هرات فعلی است زندگی میکرده و در علم و دانش سر آمد دهر شده بوده و فقط یک مشکل داشته و آن هم این که مدتی بوده که کسی را ارشاد نکرده بوده و یک سفر سانفرانسیسکو لازم داشته. میرود و یک پسری پیدا میکند و میبیند که جائی ندارد که او را ببرد چون او هم احتمالا مثل رضا ثقتی زن و بچه داشته و به خانه نمیتوانسته ببرد. وقتی که هیچ جای دیگر به ذهنش نمیرسد او را میبرد به مسجد تا در محراب مسجد ارشادش کند. بله، این مرد دانشمند پسر را میبرد توی محراب مسجد که جای تاریکی بوده و همین که می خواهد فرهنگ اسلامی  را به او نشان دهد ناگاه یک نوری میتابد و مسجد چنان روشن میشود که نور مثل شعته از روزن سقف آن بیرون میزند و شیخی که در مسجد بوده جریان را میبیند و داد و فریادش به آسمان میرود که ای پدرسوخته این چه کاری است که داری اینجا میکنی و شروع میکند به هوار کشیدن که ای کذی و کذی همین کارهای شما است که باعث شده خشکی بیاید و درختها و گیاهان بمیرند و دهر خراب شود.

کين همه شومي شما باشد

که نه باران و نه گيا باشد

از چنين کارهاست در کشور

آسمان بي نم و زمين بي بر

بر بساط زمين نبات نماند

خلق را مايه حيات نماند

از گناهان لوطي و زاني

خشک شد چشم ابر نيساني

از اینجا ما میفهمیم که خدا آن زمان هم مثل امروز اگر از مردم عصبانی میشده خشکسالی و زلزله و از این چیزها میفرستاده چون راستش را بخواهید خدا از همان زمان به این مسئله که کسی چیزی به دیگری فرو کند حساسیت داشته. یعنی اگر کسی شمشیر و خنجر و نیزه و تبر و از این جور چیزها به کسی فرو کند خدا ناراحت که نمیشود هیچ، بل که پاداش هم میدهد اما اگر کسی چیزی را بدون قصد کشتن به دیگری فرو کند خیلی عصبانی میشود. آن وقت است که هی رعد و برق میزند و هی ابرها را میچرخاند و فوت داغ میکند تا ابرها خشک شوند و هی زلزله و آتشفشان میفرستد و مردم را چنان که قوم لوت شاهد بود سنگ باران میکند. خوب شما هم اگر یک محصولی درست کنید و مصرف کننده به جای این که دستورالعمل آن را بخواند به صورت دیگری از آن استفاده کند ناراحت میشوید. البته کسی نمیداند که چرا این خدائی که این همه دانا و توانا است و همه کار میتواند بکند نقص فنی محصولش را برطرف نکرده. مثل این است که من یک ماشین کوکی بسازم و چرخش را کج بگذارم و بعد که شروع کرد دور خودش دایره زدن هی تهدید کنم که فلان ابن فلان راست برو و اگر نه چنانت میکنم. هی به آن سنگ بزنم و آخر سر هم یک کامیون سنگ بیاورم و بریزم رویش و بعد هم آن را بیاورم این طرف و هی سیخ بکنم توی آن و آتشش یزنم و دوباره آتشش بزنم.

کویا از موضوع پرت شدیم. خواجه دانشمند وقتی میبیند که زاهد به او گیر داده و رسوائی بار آمده و ممکن است حال چند تا چوب هم از او بخورد فرار میکند و هنگامی که میخواهد از آنجا خراج شود برمیگردد و نگاه میکند که ببیند زاهد چه میکند و آیا دنبالش کرده یا خیر و متوجه میشود که زاهد خود مشغول ارشاد آن پسر گشته. میگوید ای زاهد، اصلاَ خودتان بخوانید ببینید چه میگوید.

آن شنيدي که بد به شهر هري

خواجه فاضلي و پر هنري

خسته از رنج بي کرانه دهر

گشته از فضل خود يگانه دهر

از خرد رخت بر فلک برده

محنتش زير پاي بسپرده

محنتش را مگر يکي آن بود

که در اندوه قوت حمدان (1) بود

مدتي بود تا که گاي نداشت

پسري راست کرد و جاي نداشت

چون پناهي نيافت مضطر شد

به ضرورت به مسجدي در شد

ديد محراب و مسجدي خالي

خواست تا گادني کند حالي

چون برانداخت پرده از تل سيم

تا برد سوی چشمه ماهي شيم

مسجد از نور شد چنان روشن

که برون تاخت شعله از روزن

زاهدی زان حکايت آگه شد

پي برون برد و بر سر ره شد

پسری ديد برده سر سوي پشت

مرد فاسق گرفته بوق به مشت

تاش بنهد ميان حلقه کون

زاهد آمد شد از برون به درون

کاج و مشت و عصا فراز نهاد

گلويي همچو گاو باز نهاد

کين همه شومي شما باشد

که نه باران و نه گيا باشد

چه فضولي است اين و خانه حق

شرع را نيست نزدتان رونق

اي کذي و کذي چه کار است اين

درره شرع ننگ و عارست اين

دامن آخرالزمان آمد

نوبت جهل جاهلان آمد

خلق را نيست از خداي هراس

شد دل خلق مسکين وسواس

از چنين کارهاست در کشور

آسمان بي نم و زمين بي بر

بر بساط زمين نبات نماند

خلق را مايه حيات نماند

از گناهان لوطي و زاني

خشک شد چشم ابر نيساني

بشود لامحاله دهر خراب

چون لواطه کنند در محراب

مرد فاسق به حيله بيرون جست

تا مؤذن بر او نيابد دست

مرد فاسق چو شد برون از در

مرد زاهد گرفت کار از سر

مرد فاسق چو باز پس نگريست

تا ببيند که حال زاهد چيست

ديد بي نيم دانگ و بي حبه

گزر شيخ بر سر دبه

سر درون کرد و گفت اي زاهد

اين همان مسجد و همان شاهد

ليکن از بخت ما و گردش حال

بود بر من حرام و بر تو حلال

شکر و منت خداي را کاکنون

گشت حال زمانه ديگرگون

بر بساط زمين نبات بماند

خلق را قوت حيات بماند

شکر حق را که ابرها باريد

بدل آب در مرواريد

ابرهاي تهي پر از نم شد

دل اهل زمانه خرم شد

کشتها قوت تمام گرفت

کارهاي جهان نظام گرفت

اي خدا ترس اهل زهد و صلاح

هست از انفاس تو جهان به فلاح

حرمت صومعه تو مي داني

بر تو مانده است و بس مسلماني

چون چنين اند زاهدان جهان

چه طمع داري آخر از دگران

زاهدي کاينچنين بود فن او

بگريز از سرا و برزن او

صوفيي کاينچنين بود فن او

يک جهان کير در کس زن او

تا بداني که زاهدان چه کسند

همه همچون ميان تهي جرسند

همه در بند زرق و سالوسند

وز در صدهزار افسوسند

دست از اين صوفيان دهر بشوي

تو چه گويي حکايت از خود گوي

چون رهي پيش آن که مدهوشند

از پي خلق حلقه در گوشند

گردن جمله از تف سيلي

همچو کرباس در کف نيلي

——

1- حمدان: آلت تناسلی مرد

به اشتراک بگذارید: