مصاحبه سانسور نشده فاطمه سلیمانی
به تازگی فاطمه سلیمانی مصاحبه ای با محمد حسین پویانفر در برنامه مهلا داشت که قسمتهایی از آن سانسور شده بود و آن قسمتهای سانسور شده اینجا آورده میشود.
…………..
-گفتی پدرت از پرونده های قتل و تجاوز عیدوک خبر داشت.
– بله خبر داشت. عیدوک برای چند ماه نهار را در خانه با ما میخورد و یک بار به بابا گفت بده دخترهایت را ببرم صحرا و بهشان آهو نشان بدهم ولی بابا مخالف بود.
– پس نرفتید.
فاطمه میخندد: چرا رفتیم. یعنی اینقدر من و زینب میخوام برم کوه شکار آهو خواندیم که بابا رضایت داد. بعدش هم رفتیم یازار و من چند کیلو لوازم آرایش خریدم. زینب هم یک کیلو خرید چون از همان موقع پولهایش را جمع میکرد و میگفت میخواد یک روز یک جای بزرگی برای حهاد نکاح مردم ستمدیده لبنان و اقواممان بسازه و خودش آنجا هم مدیر باشه و هم ایثارگری کنه.
-خوب رفتید وآهو هم شکار کردید؟
-آره رفتیم و یادمه که صبح زینب ماله اش را پیدا نمیکرد و خیلی ناراحت شده بود.
-ماله؟ میخواستید توی بیابانهای اطراف ساختمان سازی هم بکنید؟
-فاطمه باز هم با عشوه ای میخندد: نه، ماله برای ماللیدن لوازم آرایش دیگه. آخرش هم از مال من استفاده کرد بعد توی راه عیدوک میگفت حالا وقتی رسیدیم تفنگم هم را بهتان نشان میدم. زینب پرسید گلوله هاش هم نشون میدی و عیدوک گفت اره گلوله هاش هم بهتان نشان میدم.
-به قولش عمل کرد؟
-آره عیدوک خوش قول بود. وقتی رسیدیم به زینب گفت تو حواست به ماشین باشه تا من تفنگم را به فاطمه نشان بدم. بعد هم من را برد پشت یک تپه و تفنگش را نشان داد و گفت حالا باید تفنگ را بذاریم توی غلاف.
-گذاشتید؟
-فاطمه با چنان عشوه ای میخندد که زلزله هشت ریشتزی در قلب همه مومنین ایجاد میشود و میگوید. چقدر سوال میکنی. آره. بعدش هم به زینب نشان داد

-آهو هم شکار کردید؟
-یک آهو بود که عیدوک بهش تیر انداخت و آهوئه دوید پشت یک سنگ و بعدش هم داد زد مگه مرض دارید. مگه مسلمان نیستید. بابا من ضامن دارم. پس اون ضمانت نامه کشک بود؟ اگر دین ندارید لااقل پشت تریلی ها را بخوانید.عیدوک گفت آن آهو فرق میکرد. آهو گفت آهو آهو است. اگر رحم ندارید اقلا بذارید برم به بچه هام شیر بدم و برگردم. من و زینب دلمان سوخت و به عیدوک گفتیم ما ضامن میشویم که برود و برگردد.
– قبول کرد؟
-آره قبول کرد و به آهو گفت باشه برو و برگرد. ما همینجا منتظریم. آهوئه هم رفت و وقتی از تیررس خارج شد آلتش را بهمان حواله داد و فهمیدیم نر است و فقط الکی صدایش را نازک کرده بود.
-ضمانت شما چی شد؟
-هیچی، عیدوک دوباره تفنگش را نشانمان داد.
-بعد از اون هم رفتید؟
– آره چند بار دیگه هم رفتیم. عیدوک خیلی دوست داشت همه را بگردونه. مثلا چند بار به مادر گفت دوست داری ببرمت سانفرانسیسکو و مادر هم گفت از خداشه ولی بابا چون امریکائی های جنایتکار را دشمن میدونست قبول نکرد.
– بعد هم که عیدوک کشته شد.
– آره با بابا اختلاف پیدا کردند و به بابا گفته بود این پولها حق ما است، نمیدم که بدی به محمد علی دمپایی میرزا نوکر روسیه. بابا هم گفت آقای عیدوک قاچاق باز من حریف تو ام. بعد از یک هفته ای بود که چند تا مرد آمدند بابا را ببینند که موهای بور داشتند. مادر از بابا پرسید که اینها از سانفرانسیسکو هستند و بابا گفت نه از مسکو آمده اند. بعد هم که عیدوک کشته شد.
……….
-جریان آن کشمش ها چه بود؟
-خوب زینب از توی اتاق بابا یک انجیر و پنح شیش تا کشمش برداشته بود و خورده بود و وقتی بابا فهمید خیلی باش دعوا کرد و گفت اینها مال بیت المال بوده. زینب گفت کشمشها را روی زمین کنار چمدانهای دلار که بابا برای خلق مظلوم فلسطین آماده کرده بود پیدا کرده و اگر نمیخورد هم میرفت توی سطل آشغال. بابا گفت اگر ته کفش من هم چسبیده بود باید میدادی به مرغ بیت المال که بخوره تخم دو زرده بذاره.
-اینقدر حاج قاسم راجع به اموال بیت المال سختگیر بود!
-آره بابا خیلی سختگیر بود بعد هم زنگ زد به حسابداری و گفت یک انجیر و پنج شیش تا کشمش از حقوقش کم کنند. گفتند پنج تا کشمش بوده یا شیش تا؟ از زینب پرسید که اون هم خوب یادش نبود و گفت فکر میکنه پنج تا ولی ممکنه دوتاش بهم چسبیده بوده و شاید شیش تا. بعد دوباره پرسیدند کشمش سبز بوده یا سیاه و روز و ساعتش هم پرسیدند چون گفتند قیمتها لحظه ای میره بالا ولی چایی هم خورده بود که حساب نکردند و گفتند به جایش کمی برای حضرت عباس گریه کند.

-این درسته که حاج قاسم رفته بود توی خواب اون کسی که ساعتش را دزدیده بود.
-آره، باید بگم بابا خیلی ساده زیست بود و دوست داشت که همون چیزهای کوچک مثل اون ساعت رولکس به دست ما برسه. حالا چطوری همه چیز توی آن انفجار پودر شده بود اما این ساعت سالم مانده بود خودش خیلی عجیبه و ما فکر میکنیم معجزه امام زمان بوده. آره رفت توی خواب اون شخص و گفت مال منه برو بده به دخترام.
-مثل این که توی خواب افراد دیگه هم رفته.
-آره بابا همه را دوست داشت و توی خوابشان میرفت. توی خواب چند تا از افرادی که مجسمه اش را ساخته بودند یا نقاشی اش را کشیده بودند رفته بود و گفته بود بخدا این پولها که شما در میارید حرامه که ما فکر میکنیم منظورش حرمت مجسمه سازی و نقاشی در اسلام بوده. چند بار هم رفته بود تو خواب برادران سپاه در سوریه و گفته بود شورت آهنی بپوشید که مثل من به لیسیدن نیافتید ما منظورش را نفهمیدیم چون بعضی وقتها حرفهاش رازآلود بود.
……….
-فکر میکنی حاج قاسم تو زندگی به کی خیلی نزدیک بود؟
-شوهر خاله ام را خیلی دوست داشت. میگفت من اگر میدانستم باجناق به این خوبی است یک زنی میگرفتم که صد تا خواهر داشته باشه. خیلی اوقات هم با هم میرفتند صحرا آهو تماشا میکردند.
……………..
-من نمیخوام بابا را با حضرت قاسم مقایسه کنم اما شباهتهای شهید شدن و قطع شدن دستها و همه اینها. حتی بعد از مرگش بقال محله مان آمد و به مادر گفت اگر اجازه بده دوست داره براش حجله قاسم درست کنه و مادر هم گفت از خداشه. بعد هم ایشون از روی ارادتی که به بابا داشت چند گونی برنج خوب فرستاد خانه مان. بابا را همه دوست داشتند.
…………….
-به عنوان سوال آخر فکر میکنی حاج کت..، اههم اههم، فکر میکنی حاج قاسم میدانست این سفر آخره؟
-من فکر میکنم میدونست. ساکت تر بود او روزها و یادمه وقتی میخواست از در بره بیرون به مادر گفت سانفرانسیسکو حرامت بشه و رفت. گفتم که خیلی از حرفهای بابا رازآلود بود. آره من فکر مکینم میدونست.


