خاطره ای از سفر در جاده های کردستان

این خاطره را در توئیتر نوشتم دیدم مورد استقبال کاربران قرار گرفت و کاربران شواهد و تجربه های خودشان را نوشتند. بد نیست آنرا در اینجا بنویسیم که اگر روزی اتفاقی در توئیتر افتاد و نوشته ها حذف شد، نسخه ای از آنرا در اینجا باقی بماند. البته با تغییر و اصلاح برخی جملات:

سالهای ۶۰-۶۱ رفت آمد در جاده های اصلی بین شهری کردستان بسیار خطرناک بود. از عصر که هوا تاریک میشد عبور و مرور تعطیل میشد و اتوبوس ها، مینی بوس ها، سواری ها، کامیون ها و حتی ماشین های ارتش و سپاه فقط در وسط روز حرکت میکردند.

بعضی محورها خوب بود اما بعضی جاها مثل جاده های منتهی به بوکان، کامیاران ، سقز و پیرانشهر و سردشت بسیار دلهره آور بود. من سرباز بودم یادمه هر ماه دو سه روز مرخصی میدادند که دو سه نفری سوار مینی بوس میشدیم و به سنندج یا ارومیه میرفتیم و از آنجا با اتوبوس به تهران می رفتیم.

عبور از جاده های کردستان برای ما بازی مرگ و زندگی بود. فرقی نمیکرد شما سرباز نیروزمینی باشی یا بهیار در بیمارستان ارتش یا تکنسین مخابرات در ژاندارمری یا پلیس راه.

ما با وجودی که در هنگام سفر لباس غیرنظامی پوشیده می پوشیدیم اما بشدت می ترسیدیم که گیر کمین جنایتکاران کومله و دمکرات بیفتیم. آنها شب ها داخل جاده آسفالت، جایی که چاله چوله بود، مین کار میگذاشتند و دیگر مهم نبود چه نوع ماشینی از روی آن رد میشد.
‏یکی از ترس و دلهره ما این بود که ماشین از روی چاله چوله ها که رد میشه ناگهان انفجاری رخ نده.

توی مینی بوس که می نشستیم بیشتر مردم محلی فورا می فهمیدند که ما غریبه هستیم و «سلام سرچاوو» گفتن ما هم نمیتوانست آنها را به اشتباه بیاندازد اما اکثرا رفتارشان با مهربانی و محبت بود و ما را مثل فرزند خود رفتار میکردند.

مردم محلی میگفتند کومله چی ها با پوشش کشاورز یا چوپان کنار جاده کمین می کنند و ناگهان می پرند وسط جاده و ماشین را به رگبار می بندند.
‏بخاطر همین بود که توی مینی بوس همه حواس ما به چوپان های کنار جاده بود، از کنار هرکدام که بسلامت می گذاشتیم یک آخیش می گفتیم تا چوپان بعدی!

اوضاع خیلی خراب بود. کم کم ژاندارمری مامور تامین جاده های اصلی در طول روز شد. آنها در کنار جاده های اصلی بالای تپه ها به فاصله مثلا ۱۰ کیلومتر یا بیشتر اتاقک های دیدبانی گذاشته بود که مثلا اگر کومله و دمکرات جاده را بستند، سرباز یا نگهبان درون آن برجک با بی سیم به مقر فرماندهی خبر بدهند تا فورا نیروهای نظامی وارد عمل بشوند. این طرح در ابتدا ناکارآمد بود چون  بارها پیشمرگه های کومله یا دمکرات ابتدا میرفتند آن سربازهای بدبخت را می کشتند یا با خود می بردند و درخواست تبادل با زندانیان خود میکردند.

آنها ابتدا گوش سزباز بدبخت را می بریدند و همراه یک نامه داخل آن برجک نگهبانی می گذاشتند که مثلا تا فلان روز وقت دارید زندانیان ما را آزاد کنید درغیر اینصورت این را می کشیم.

حالا رئیس این گروه تروریستی یعنی عبدالله مهتدی با این سوابق درخشان! آمده و به لطف رسانه های ایران ستیز در ردیف شاهزاده قرار داده شده است.

به اشتراک بگذارید: