3 thoughts on “بسیجی دهان گشاد زیر تابوت شاعر توده ای

  • 2022-08-27 در t 17:10
    پیوند یکتا

    ابتهاج یک ایرانی واقعی بود: انسانی بدون پرنسیپ و بی اعتقاد که عاشق ایران بود اما بدون هیچگونه خطری از زندگی در ایران برای خود و اخانواده اش زندگی در المان را برگزید و در چهل و سه سالی که اخوندها در ایران حکومت میکنند حتی یک کلمه در مخالفت با فساد و جنایات حکومت اخوندی و ظلمی که به ایران و ایرانی میکنند لب نگشود! این به اصطلاح هنرمند ایرانی را با الکساندر شیشکین روسی مقایسه کنید که مقاله اش هم امروز در سایت ایران امروز منتشر شده!

  • 2022-08-27 در t 17:44
    پیوند یکتا

    یک ماعر انیرانی در پیتی ملت فروش نان به نرخ روز خور سیه فکر که با پروپاگاندای چپ و دروغهای اسلامیون به جایگاه حافظ رسانده شد، خالی و باسمه ای مثل همه شخصیتهای تاریخی اسلامی و چپ…
    میگویم بهترین شعرش را بگو،
    یک شعر میگوید که بهترش را از زبان شاعر خشتمال نیشابوری یا شاعر کوچه بازاری در زندان شنیده ام …..
    همان به که بسیجی دهن گشاد بی مغز او را تشییع نماید که این عکسها از همین حالا در تاریخ مانده است ….

  • 2022-08-27 در t 18:45
    پیوند یکتا

    مقایسه کنید با شعر نادر نادرپور در مورد خمینی که در دهه سیاه ۶۰ در اوج تنوره های خمینی دیو سیاه سروده بود:
    ای دوزخی سرشت! اگر ظلم آسمان
    میراث سرزمین مرا بر تو عرضه داشت،
    در زیر آفتاب دل افروز آن دیار
    دست تو، غیر دانه ی نامردمی نکاشت
    وقت است تا ز کِشته، ترا باخبر کنم.
    *
    زان پیشتر که پیک هلاک تو در رسد ،
    ای ناستوده مرد!
    زان پیشتر که خون پلیدت فرو چکد
    بر سنگفرشِ سرد ،
    بگذار تا سرود فنای تو سر کنم :
    *
    در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
    چندین هزار برگ جوان را ربوده ای ،
    یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
    چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
    بر بامداد بسته و بر شب گشوده ای.
    *
    شبهای بی ستاره ، که چشمان مادران
    بر گونه ، اشک ماتم فرزند رانده اند
    در دیدگان سرد تو ، ای ناستوده مرد!
    رحمت ندیده اند و ندامت نخوانده اند.
    *
    پیران مو سپید که بر تخته سنگ گور
    نام جگر خراش عزیزان نوشته اند ؛
    خون گریه می کنند که در رورگار تو
    آن را دروده اند که هرگز نکِشته اند.
    *
    گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
    از رایتِ سه رنگ دلیران ربوده ای ،
    یادش همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
    ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
    از لابلای دفتر و دیوان ربوده ای ،
    تنها ، سروش اوست که در گوش هوش ماست.
    *
    بگذار تا که ناله ی زندانیان تو
    چندان رسا شود که نگنجد به سینه ها ،
    سیلاب اشک و خونِ کسان را روانه کن
    تا بردَمد ز خاک ، گل سرخ کینه ها .
    *
    بگذار تا سپیده دم روز انتقام ،
    وقتی که سر بر آوری ز خواب صبحگاه
    پیر و جوان و خرد و کلان نعره برکشند
    که ای دیو دل سیاه!
    مرگت خجسته باد بر انبوه مرد و زن ،
    نامت زدوده باد ز طومار سال و ماه ….
    نادر نادرپور شاعر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.