کمی درباره خیابانهای تهران
در دوره رضا شاه تهران بسرعت در حال تغییر و تحول بود. رضا شاه سرپرستی بلدیه یا شهرداری تهران را به یکی از باکفایت ترین و مورد اعتمادترین افراد خود گذاشت.
سرتیپ کریم بوذرجمهری بمدت ده سال در این پست خدمت کرد و بسیاری از خیابان های معروف تهران را ساخت. او یکی از پرکارترین شهردارهایی بود که تهران بخود دیده است. ایجاد خیابان پهلوی (ولیعصر کنونی) از تجریش تا راه آهن که یکی از طولانی ترین خیابان های آنزمان بود در دوره مدیریت او اجرا شد. رضا شاه علاقه زیادی به نوسازی تهران داشت و مرتب و بصورت هفتگی به این پروژه ها سرکشی میکرد. درختکاری و کاشت چنارهای خیابان پهلوی در همان زمان صورت گرفت و یادگار همان دوره است.
پارک شهرداری نیز از یادگارهای بوذرجمهری است. در این پارک رستورانی را به مدیریت شخصی به نام خسروانی ایجاد شدد که بسیاری از خانواده های متجدد برای خوردن شام به این رستوران می آمدند. میزها و صندلی ها در قسمتی از باغ شهرداری چیده شده بود و فضایی باصفا و هوایی بسیار لطیف داشت.
در اردیبهشت سال 1311 که ملک فیصل پادشاه عراق وارد تهران شد رضا شاه در همین پارک شهرداری از او استقبال کرد.
گسترش خیابان سپه، خیابان چراغ برق(امیرکبیر فعلی)، خیابان شاهپور و خیابان شاهرضا(انقلاب فعلی) و همچنین خیابانهای اطراف بازار تهران و گسترش خیابان دروازه قزوین همه از یادگارهای سرتیپ بوذرجمهری است. او میدان توپخانه را با الگوبرداری از میدان سن پترزبورگ ساخت. میدان حسن آباد با هشت گنبد اطراف آن از دیگر اقدامات بوذرجمهری بود که ظاهرا مهندسان آلمانی آنرا طراحی و اجرا کردند.
در مهرماه سال 1313 برای نخستین بار کنگره بزرگداشتی برای فردوسی نام خیابان علاالدوله را به فردوسی تغییر دادند و بعدها میدان فردوسی نیز احداث گردید. به پاس زحمات بوذرجمهری خیابانی به نام او نامگذاری شد که بعد از انقلاب به خیابان 15 خرداد تغییر یافت.


خیابان ها آدم های عجیبیند. فاخرترین تکه های یک فرهنگ لگد مال، جانکاه ترین عطش های یک روح منزوی و قافیه ترین قدم های عشاق فراموش شده شان را در صمغ دیده می ریزند و روی زخم های هر دلتنگی دورتر، نمکی سوزان تر می پاشند.
می دانی ملای گرامی، شاید در هیچ دوره ای مگر دوران این پدر و پسر جاویدش، طراحان و واضعان دلسوز و ایراندوست ِ سیم کشی های عصبی و تارهای ناقل پیام اجتماعی-فرهنگی میان مردم و حکومت (به چشم یک سیستم) که اصلی ترین مولفه ی تربیت و آموزش مردمند، در محاصره ی خائن ترین و لجن ترین مهره ها و اقلیت ضد ایران نبودند. اقلیتی که هم جایگاه مردمی داشت و هم تابلوی فرهنگ و تربیتشان بود، دوره ای که دو اقلیت مطلقا بیگانه از هم، یکی دشمن ایران و دیگری برای آن، در دسترس انتخاب مردم برای دریافت از حکومت قرار داشتند. انتخاب مردم اما، تارهای نخاعی خودشان را قیچی کرد و هیچ از کرده ها و شده ها نفهمیدند و تا مدتها پس از جنونشان هم نمی دانستند.
بدترین اتفاق ها برای یک مردم، طراحی مغرضانه و اشتباه تارهای عصبی رابطشان با حکومت به دست شبهه مهندسان و شبهه طراحان شیاد در لباس دکتر و مهندس و استاد و شاعر و .. است؛ در چنین سیستمی دیگر هیچ کار از حکومت ساخته نیست. هیچ کار. و می شود بی جایگاه در میان مردمش.
پیش از خود مردم، خبرگان و دانش آموختگان و ادیبان و آموزگارانشان که در فاصله ی این دو پلک، از خائن ترین و ضد ایران ترین فرق بودند در همه ی آن نرساندن ها و نشان ندادن ها و نگفتن ها مجرمین ردیف اولند. کسانی که می توانستند و در هر سیستمی قادرند روی تربیت و نگاه و باور مردم آثار عمیق بگذارند، خود از قعر منجلاب بودند.
جرا وقتی سلمانی می تواند رموز فتح سرزمینی را به بربر تازی واگذار کند، چندین هزار مولف و مترجم و مهندس و دکتر و فرنگ رفته ی خائن نتوانند؟! اگر فرهنگ مردمی تغییر نمی کند و آن را نمی پذیرد، گیر کار همینجاست. طراحان اشتباه و غرض ورزی معمولا تکنوکرات و مورد وثوق آن مردم، که سیاه را سفید و سفید را سیاه برایشان تفسیر می کنند و حایلان بین مردم و حکومتند. یا برای هر دو می تنند یا علیه هر دو می درند. امروز هم کم نداریمشان.. بخصوص در خارج از ایران.
حیف از آن اقلیت دوم، دلسوزانی که دیگر بعید می دانم نمونه هاشان را در آینده و آتی این سرزمین ببینیم.
هر وقت در این خیابان قدم می زنم به یاد همگی تان هستم.
درود بر شما
امروز که داشتم این مطلب را درباره خیابانهای تهران می نوشتم به فکر فرو رفتم که چرا ما حسرت چیزی که در واقع استثنا بود را میخوریم؟ دوران پهلوی یک استثنا بود و با روال و سیر تاریخی ایران منطبق نبود. شما ببین بعد از حمله اسلام، ایران بغیر از دوران پهلوی هیچگاه روی خوش ندیده و همیشه بدبختی و فلاکت و زورگویی و خونریزی بوده.
تازه همین دوره ۵۰ ساله پهلوی هم چند اتفاق ناگوار افتاد که کار سازندگی و پیشرفت را مختل کرد. اولی اشغال ایران بعد از جنگ جهانی بود و دیگری معرکه ای که مصدق و حزب توده راه انداختند. یعنی شاید بتوان گفت در دوران پهلوی هم ده سال دوره رضا شاه و ۱۰-۱۵ سال آخر دوران محمد رضا شاه کشور ما نرمال بود.
نتیجه اینکه دوران نرمال ۲۰-۲۵ ساله خوشبختی ایران یک استثنا بود، بقیه اش اوضاع نرمال ایران بدبختی بوده و چپاول و ستمگری.
تکرار آن دوران استثنا محال نیست اما بسیار دور از واقعیت است چون آن دوره را افرادی بسیار میهن دوست و وطن پرست مثل همین بوذرجمهری و امثالهم آفریدند که در حال حاضر فاقد آن افراد هستیم.