کاوه
کاوهٔ آهنگر (KAWA به کردی) شخصیتی اسطورهای و پهلوانی در شاهنامهٔ فردوسی و شاهنامهٔ کردی، یا احتمالاً شخصیتی واقعی در دورهٔ اشکانی است. کاوه نماد انسانهای پیشرو در عصر آهن و صنعتگری پس از حکومت جمشید و پر بستن فره ایزدی** از پادشاهی اوست که قیامی ملی مردمی را به کمک فریدون، مردم و جوانان کرد گریخته از بند ضحاک، علیه فرمانروایی ظالمانهٔ او پی میریزد. نشان جنبش او درفش کاویانی، پیشبند چرمیاش است که بر سر نیزهای میآویزد. کاوه پیامآور دادخواهی برای استقلال، آزادی و جبههگیری اپوزیسیون در برابر حکومتهای ناعادلانه است که تاثیری شگرفت در فرهنگ ایرانی و نمادهای شاهنشاهی ایران داشته است.

** فرّ یا فَرّه، مفهومی در اساطیر ایرانی است. فر فروغی ایزدی است که شخص با انجام خویشکاریهای خود و رسیدن به درجهای از کمال به دست میآورد. عضو هر طبقهٔ اجتماعی میتواند فرّ مربوط به خود را بدارد. در اساطیر ایران ترکیبهای فرّهِ ایزدی، فرّهِ شاهی، فرّهِ ایرانی، فرّهِ کیانی، فرّهِ موبدی و فرّهِ پهلوانی بیشتر از بقیه به کار رفتهاند. مشروعیت شاهان وابسته به فرهمندی ایشان بود. شاه مشروع شاهی بود که دارای فرّه شاهی که گاه به صورت فرّه ایزدی هم ذکر میشود باشد. فر تنها متعلق به ایرانیان پاک است و با بدی کردن و غرور و امثالهم از دست تواند رفت. در اساطیر ایران مواردی هست که به سبب غرور یا خطاهای بزرگِ پادشاه، فره از وی گسسته و مشروعیت از دست رفته است. دو مثال نوذر و جمشید قابل ذکرند.

موزهٔ هنرهای اسلامی!! برلین


” روستای مشهد کاوه” محل دفن کاوه اصفهانی
https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
ازان چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بیبها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مردگرد
جهانی برو انجمن شد نه خرد
بدانست خود کافریدون کجاست
سراندر کشید و همی رفت راست
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش آنجا و برخاست غو
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه
به شاهی بسر برنهادی کلاه
بران بیبها چرم آهنگران
برآویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان
برآن گونه شد اختر کاویان
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پرامید بود
چرا بجای مشهد، به “مشهد کاوه” نمی روید ❓