پیام شاهزاده رضا پهلوی به یاد آرامش دوستدار
جاویدیاد آرامش دوستدار پس از ۸۹ سال زندگی پُربار از میان ما رفت.
او آموزگار اندیشیدن بود و به ما میآموخت که چگونه بر مبانی سنجیده، پرسش کنیم و پاسخ مسائل را با درک پویاییهای درون آنها به دست آوریم.
دوستدار، دو شیوه اندیشیدن را در مقابل هم میدید که یکی با تکیه بر تعلیمات دیگران و استناد به آرای آنان به نتیجه میرسد، که اندیشهای است ایستا و سترون؛ و دیگری، اندیشه حقیقتپژوهانهای که از پرسش سنجیده، پژوهش روشمند، و آزمونهای پیوسته حاصل میشود، و اندیشهای است پویا، زاینده و دگرگونیپذیر.
دوستدار در بحث اندیشه، به پدیده «زبان» نیز به مثابه ظرف اندیشه، توجه داشت و توانمندیها و نارساییهای ساختاری و مفهومی آن را به دیده میگرفت. او بر آن بود که غنای اندیشه، با تواناییهای زبان در ارتباط است و برای اعتلای اندیشه باید به تعالی زبان نیز همت گماشت.
از آرامش دوستدار، کتابهای متعددی به جا مانده که چراغ راه حقیقتپژوهان خواهند بود.
من فقدان این اندیشمند ارجمند را به جامعه فکری و فرهنگی، و عموم مردم فرهنگدوست ایران تسلیت میگویم.
رضا پهلوی
https://t.me/OfficialRezaPahlavi/858
از این پیام شاهزاده (که در خود پیام دیگری نهفته دارد!) خوشنود شدم، بویژه که شاهزاده دو محور رویکرد دوستدار را بدرستی ذکر کرده است.
ولی چون دوستدار هم شیوه رایج لفاظی ایرانی را نمیپسندید پرسشی در مورد این جمله بیجا نیست: «پاسخ مسائل را با درک پویاییهای درون آنها به دست آوریم.»
دوستدار از «تفکر پویا» سخن میگوید، اینکه منظور از «پویایی درون مسائل» چیست را من نفهمیدم، امیدوارم شاهزاده فهمیده باشد.


با درود به مونتی و دیگر دوستان،
آرامش دوستدار آثار زیادی دارد مانند «ملاحظات فلسفی در دین و علم»، «درخششهای تیره»، «خویشاوندی پنهان» و «زبان و شبه زبان و فرهنگ و شبهفرهنگ». اما کتاب اصلی او «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» نام دارد. تز کانونی این کتاب میگوید که اندیشیدن در یک فرهنگ دینی محال و ناممکن است. به عبارت دیگر در این ترکیب، «فرهنگ دینی» علت است و «ناممکنی تفکر» معلول آن. اما نکته مهمتر این است که دوستدار فرهنگ ایران را در سراسر تاریخ آن، حتی در دوران پیش از اسلام، فرهنگی دینی میداند و نشان میدهد که اگر از یکی دو نمونه استثنایی (مانند ابنمقفع و رازی) بگذریم، در این فرهنگ «متفکر» به معنای واقعی سخن وجود نداشته است. برای دوستدار استثنا همواره مؤید قاعده است و همین که افکار آدمی مثل رازی در برهوت فرهنگی ما بارور نشده و به فراموشی سپرده شده، خود نشان دهنده فرهنگی است که تفکر را ممتنع میکند. گفتنی است که دوستدار از مفهوم «تفکر» نوع خاصی از اندیشه را میفهمد که از پرسش برمیآید و در پرسش استوار میماند. به عبارت دیگر منظور او تفکر فلسفی است که مرز و تابو و مناطق ممنوعه نمیشناسد. از دل همین پرسش است که دانش و تفکر بیرون میآید. فرهنگ دینی به چنین تفکری اساسا امکان رشد نمیدهد، چون «پرسش» را معدوم میکند و «استخبار» را به جای آن مینشاند. پرسش واقعی مختص به فرهنگ غيردينی است که نمونه آن همین فرهنگ غربی است. اما در يک فرهنگ دينی مانند حوزه فرهنگ اسلامی، مردم به «استخبار از مراجع» متوسل میشوند. چنین رویکردی نیاز به استدلال و چون و چرا ندارد. خلاصه کلام اینکه مرگ دوستدار تز کانونی او را یکبار دیگر با قدرت ثابت کرد. چون خود او هم در میان معاصرانش یک استثنا بود. اما همانگونه که گفتیم «استثنایی» مثل او در ضمن مؤید «قاعده» است که ما باشیم و به همین دلیل حتی نمیفهمیم چه گفته است. اما چون در خلوت خودمان میبینیم که تز «نیندیشایی» او دامن همه را میگیرد، ناچاریم دون کیشوتوار با شمشیر چوبین به جنگ اندیشههای او برویم تا حداقل به خودمان ثابت کنیم که ایران پر از «متفکر» است! خواستم در پایان این چند سطر مثل بقیه شعارنویسان بنویسم: «راهش پر رهرو باد». دیدم جز یک تعارف لوس و بیمعنی ایرانی چیزی نخواهد بود. از راهی که او گشود، حتی چند رهرو نیز عبور نخواهند کرد!
شهاب
شهاب عزیز، درود.
حالا که اینجا هستید (اگر هستید) یک پرسش و یک خواهش:
پرسش: آیا شما از دوستدار جمله ای شبیه به این سراغ دارید: «پاسخ مسائل را با درک پویاییهای درون آنها به دست آوریم»؟ این جمله برای من نامفهوم است. گمان من این است که اینجا کسی با واژگانی از نوشته های دوستدار یک جمله ساخته است.
خواهش: در باره رویکرد دوستدار (یا هر چه خودتان مناسب میدانید) در این سایت بیشتربنویسید. حداقل اجازه میدهید این دلنوشته کوتاه را به صورت یک «پُست» منتشر کنیم؟
مونتی گرامی
پاسخی نوشتم که در جای درست منتشر نشد. ببخشید حتما اشتباه کردهام. درود
با درود به جناب شباهنگ گرامی، آیا نشانه هائی میبینید که این فرهنگ ضد تفکر در حال تغییر باشد؟
کافر گرامی با درود،
متاسفانه من چنین نشانههایی نمیبینم. مرگ دوستدار و واکنشها به آن خودش مؤید همین واقعیت است. فورا در میان اهل قلم دستههای سینهزنی تشکیل شد و هر کسی زیر علم و کتل یکی شروع به سینهزنی کرد. یکی دو نوشته در این میان ارزش خواندن داشت که توانسته بودند تا حدودی به میدان نزاعی که او ترسیم کرده بود نزدیک شوند. بقیهاش همهاش تظاهر و خودنمایی بود یا یاوهگوییهای مکرر و یا گندهگوزی و ریاکاریهای متفرعانه روشنفکرمآبانه. فضای مجازی ما ایرانیجماعت بقول خود دوستدار تبدیل شده بود به «دریایی از تهوع»! یک اسلامگرای احمق و بیمایه منتظرالظهور که همکیشان شیعهاش او را «شرف اهل قلم» مینامند نوشته بود «در میان کتابهای معدود دوستدار کتاب کمحجم درخششهای تیره از بقیه معروفتر است». او اندیشههای دوستدار را «فاقد عمق» خوانده بود. در همین چند جملهای که این مسلمان مفلوک نوشته بود، جهل بیکران او به چشم میخورد و نشان میداد که کتابهای دوستدار را حتی ورق هم نزده است. او که لابد «عمق» را فقط در «چاه جمکران» میجوید، نمیداند که درخششهای تیره کتابی حدودا ۴۵۰ صفحهای است ولی معروفترین اثر دوستدار نیست.این احمق همچنین فکر میکند هر قدر حجم کتابی بیشتر باشد «عمیقتر» است و نمیداند که از یک جمله کتابهای دوستدار میتوان بیشتر از همه جلدهای بحارالانوار باقر مجلسی آموخت! کسان دیگری هم بودند که با مارکس و نیچه به جنگ دوستدار رفته بودند چون اصلا نفهمیدهاند او چه میگوید. باری این است وضعیت رقتبار فرهنگی ما.
سپاسگزارم. متاسفانه من هم با شما هم عقیده ام و نشانی از تغییر نمیبینم. ممکن است حتی اسلام بسیار ضعیف شود و اکثریت لائیک شوند اما تعصب کورکورانه و عدم تفکر و گروه بندی و عقاید دسته ای در صورتهای دیگر ادامه خواهد یافت و رگهای گردن همچنان به حجت قوی خواهند ماند.
در مورد آن اسلامگرای احمق و بی مایه نمیدانم به گوشتان رسید یا خیر که در کلاب هاوس به جمعی از گزارشگران رسانه های خارج گفته بود که شما در مورد ایران سیاه نمائی میکنید و اخبار خوب را نمیگوئید. مهدوی ازاد هم گفته بود خوب شما چند تا از آن اخبار خوب را بگوئبد. گفته یود ما هم اینجا میخوابیم، غذا میخوریم، رستوران میرویم.
مونتی گرامی،
تاخیر در پاسخ را ببخشید. با قطعیت نمیتوانم بگویم که آن جمله از دوستدار هست یا نیست. اما با شناختی که از نثر و ادبیات او دارم، بسیار بعید میدانم از او باشد. این جمله بیشتر طنین «هگلی» دارد و احتمالا منظور نویسندهاش این بوده که باید به کنه مسائل نفوذ کرد و آنها را در جامعیت و کلیتشان شناخت. (در واقع نوعی رویکرد دیالکتیکی برای شناخت). اما دوستدار مشکل فرهنگ ما را خیلی بنیادیتر از این حرفها و در واقع در«ناپرسایی» و در نتیجه «نیندیشایی» آن میدانست. او معتقد بود که ما اصلا نمیدانیم تفکر و اندیشیدن چیست. بنابراین این سخن آقای رضا پهلوی هم که دوستدار «دو شیوه اندیشیدن را در مقابل هم میدید»، اگر نخواهیم بگوییم غلط است، دستکم نادقیق است. آن اولی را دوستدار اصلا «اندیشه» نمیدانست! بیهوده نیست که در کتاب خود به نام «ملاحظات فلسفی در دین و علم» که در دهه ۵۰ خورشیدی و در زمانی نوشته شده که او در دانشگاه تهران فلسفه تدریس میکرد، با یک تفکیک دقیق مفهومی از «بینش دینی»، «دید علمی» و «تفکر فلسفی» سخن میگوید تا به دانشجویان بیاموزاند که تفاوت فلسفه با دین و علم در چیست. قرار بود این کتاب بخش دومی هم درباره «تفکر فلسفی» داشته باشد، اما دوستدار از نوشتن آن منصرف میشود چون به این نتیجه میرسد که وضع ما خرابتر از آن است که چنین بحثهایی بتواند گره از مشکلاتمان بگشاید. با این حال در همین کتاب کمحجم اما با ارزش، شالودههای نظری آثار بعدی دوستدار مثل «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» و «درخششهای تیره» پیریزی شده است. مفاهیم همین کتاب است که در آثار بعدی او به تزهایی چون «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» و «روشنفکری ایرانی یا هنر نیندیشیدن» راه میبرد و مفاهیمی چون «دینخویی» و «روزمرگی» را توضیح میدهد. یعنی مشکلاتی که ما ایرانیجماعت با آنها دست به گریبان هستیم، ولی سرمان را کبکوار زیر برف کردهایم و از بامداد تا شامگاه داریم با هگل و مارکس و سارتر و کامو و هابرماس و لاکان و فوکو و لیوتار و دریدا کشتی میگیریم و تازه پشت آنها را به خاک هم میرسانیم!
در مورد نوشتن برای سایت مشروطه خیلی از دعوت شما ممنونم و نظر لطف شما را میرساند. راستش فعلا کلا دست و دلم به نوشتن نمیرود. هر وقت بر این رخوت غلبه کردم شاید چیزی بنویسم. فعلا مرا رهگذری بدانید که گهگاهی از اینجا عبور میکند و در حد یک کامنت چیزی مینویسد. آن کامنت بالایی هم در قالبی نیست که ارزش انتشار جداگانه را داشته باشد. با سپاس و درود.
با درود به شهاب عزیز و سایر دوستان,
آیا سرکوب ۵۳ نفر در دوران رضا شاه را در سترون کردن اندیشه فلسفی آنزمان موثر میدانید؟ آیا اگر به اندیشه افرادی چون دکتر ارانی اجازه نشر داده میشد امکان داشت از برخورد اندیشه ۵۳ نفر با جامعه پُست-مشروطه ایران تحولی فلسفی در جهت مثبت ایجاد شود؟
شیخ سالوادور گرامی با درود متقابل،
اگر بخواهیم بحث را در بافتار یا کانتکسی که دوستدار مطرح کرده نگه داریم، باید بگوییم که ما آن زمان هم فاقد اندیشه فلسفی بودهایم و طبعا بود و نبود جریان موسوم به ۵۳ نفر هم نمیتوانسته چیزی را که اساسا نداشتهایم «سترون» یا «بارور» کند! در واقع از دیدگاه دوستدار سراسر تاریخ ما از نظر فکری سترون در سترون است و اگر هم گاهی جرقه کوچکی ایجاد شده، در ظلمت فرهنگی ما به سرعت خاموش شده است. اما اگر اجازه بدهید من در چند سطر نظر شخصی خودم را هم در رابطه با پرسش شما مینویسم. گروه ۵۳ نفر به رهبری تقی ارانی بیشتر یک محفل کتابخوان کمونیستی بود و تشکیلات خاصی هم نداشت که در جامعه نفوذی داشته باشد. اما اعضای این محفل پس از ورود متفقین به ایران، از زندان آزاد شدند و حزب توده را بنیادگذاری کردند که در فضای نسبتا آزاد آن زمان به سرعت رشد کرد و بیشتر نخبگان فکری جامعه را به طرف خود کشید. حزب توده اساسا «دیسکورز روشنفکری» جامعه را دگرگون کرد. گفتنی است که انقلاب مشروطه در ایران متاثر از انقلاب سال ۱۹۰۵ در روسیه بود و مانند همان انقلاب خصلت لیبرال دموکراتیک داشت. به همین دلیل هم بویژه در نخستین مرحله انقلاب مشروطه ـ یعنی قبل از از اینکه پایگاه انقلاب به تبریز منتقل و تحت تاثیر سوسیال دموکراتهای روسیه رادیکالیزه شود ـ جریانهای آزادیخواه و لیبرالمنش در انقلاب مشروطه هژمونی داشتند. افکار روشنفکران آن دوره مانند ملکم خان، آخوندزاده، طالبوف و بقیه بیشتر متاثر از اندیشههای روشنگری در اروپا بود. به همین دلیل هم آنان خواستار محدود کردن قدرت دربار، عدالتخانه، الغای مناسبات ارباب رعیتی، گسترش آموزش و خواستههای واقعا مترقی برای پیشرفت جامعه بودند. اما با گسترش نفوذ حزب توده در دهه بیست، همهی این خواستهها در سایه شعارهای رادیکالی چون «انقلاب کارگری»، «دیکتاتوری پرولتاریا»، «نابودی سرمایهداری» و مآلا «سوسیالیسم» قرار گرفت. در واقع جامعهای که تشنه اصلاحات اولیه لیبرالی بود و بیش از هر چیز به آزادی و پلورالیسم و حکومت قانون نیازمند بود، دنبال نخود سیاه افکار کمینترن راه افتاد. حزب توده از این منظر بزرگترین آسیبهای فکری را به جامعه ایران وارد کرد. تازه این حزب آفت بزرگتری هم داشت که همانا وابستگی به مسکو بود. اگر روشنفکرهای این حزب را با نسل اول روشنفکران مشروطه مقایسه کنیم، میبینیم که واقعا بیمایه و جزمگرا و ایدئولوژیزده بودند. از اواخر دهه ۴۰ خورشیدی با پدید آمدن جنبش چریکی و «مارکسیسم اسلامی»، وضع از قبل هم بدتر شد و نتیجهاش را همه میدانیم. در واقع باید در پاسخ پرسش شما گفت که افکار دکتر ارانی بعدها با حزب توده گسترش یافت، اما منشا هیچ تحول مثبتی در جامعه نشد، بلکه بر عکس. موضوع «تحولی فلسفی» هم که به قول دوستدار اصلا در ایران موضوعیت نداشت و کلا «ممتنع» بود!
شهاب جان,
بسیار ممنون از پاسخ -مثل همیشه- مبسوط.
من (بر خلف میلم) به دو دلیل مثل همیشه سؤال پیچت نمیکنم! اول اینکه به خودم اجازه نمیدم که تا موقعی که کتابهای آرامش دوستدار رو نخوندم بیشتر از این وقتت رو در این مورد بگیرم و دوم اینکه به نظرم میاد کار ایران از این حرفها گذشته و هیچ امیدی به اینکه حتا ندیده من هم ببینه که اون منطقه کمی سر و سامون گرفته ندارم. برای همین هم مدتی هست که زدم تو کار تاریخ و … حتا اخبار روز رو هم به صورت جدی دنبال نمیکنم.
با اجازه, و بدون مناسبت, یک روایت تاریخی رو که همین اواخر در تاریخ شفاهی شنیدم اینجا نقل میکنم تا شاید دلیل این یاس “فلسفی” ام تا حدودی روشن شه: در یکی از اپیزودهای تاریخ شفاهی یک آقایی تعریف میکنه که به آمریکا میره و از استانفورد دکترای اقتصاد میگیره و بعد از فارغ التحصیلی هم بلافاصله به بانک جهانی میره و ۲ سال هم در اونجا کار میکنه. خلاصه بعد از ۲ سال تجربه اندوزی در بانک جهانی فیلش یاد هندوستان میوفته و تصمیم میگیره در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی (یا بعد از سقوط مصدق, دقیق یادم نیست) به ایران برگرده و به وطن خدمت کنه. من نمیدونم چندین دهه پیش که این ماجرا اتفاق افتاده چند نفر با چنین سابقه تحصیلی-کاری در دنیا وجود داشته اند ولی شک ندارم همین امروز هم اگر اپلیکیشن فردی با چنین مشخصاتی رو روی میز هر رئیس دپارتمان درست و حسابی دنیا بزاری احتمالا همونجا میچسبه و دیگه تکون نمیخوره. ولی این آقا از بین پیغمبرها جرجیس رو انتخاب میکنه و اپلیکیشن اش رو میزاره روی میز رئیس دپارتمان اقتصاد دانشگاه تهران. بقیه ماجرا رو (نقل به مضمون) خودش اینجوری تعریف میکنه: چون دپارتمان اقتصاد دانشگاه تهران در اون زمان در “قرق” فارغ التحصیلان اقتصاد فرانسه بوده من رو استخدام نکردند!
اینجا بی مناسبت نمیدونم یک نقل قولی هم از مرحوم شوهر عمه ام بکنم: آخوند هم از سر این ملت عوضی زیادیه!
پینوشت: مرحوم شوهر عمه ام قاضی بسیار برجسته (در حد رئیس دیوان نمیدونم چی چی) و خوشنامی بود.
جناب شیخ سالوادور،
کار ایران ۱۴۰۰ سال پیش از این حرفها گذشت! هیچ ضرورتی هم ایجاب نمیکند که آن منطقه سر و سامان بگیرد. نمونهای هم که ذکر کردید فقط یکی از نمادهای پیشپا افتاده ملت نشدن ما ایرانیان است و نشان میدهد که رویکردمان در همین یک سده اخیر هم همچنان قبیلهای و فرقهای مانده است. با این همه به باور من سخن شوهرعمه شما و نتیجهای که شما از آن گرفتهاید، درست نیست. «ملت ایران» در حدی آگاهی دارد که نخبگانش آن را آگاه میکنند. از ملت یا عوام نباید انتظار معجزه داشت، وقتی «خواص» ما خودشان یکپا «عوام خاص» یا «خواص عامی» هستند. به قول دوستدار تفاوت «نخبگان» و «متعارفهای» ما در اندیشیدن و نیندیشیدن نیست، بلکه در بیشتردانی اولی نسبت به دومی است. یعنی نخبگان ما فقط محفوظات بیشتری نسبت به عوام دارند. بنابراین سطح فرهنگ و آگاهی هر ملتی، آینهای است که تلاشهای فکری و ممارستهای روحی نخبگان آن جامعه را بازمیتاباند و وقتی ما ملت خودمان را «عوضی» بدانیم، در واقع داریم به قصور و افلاس و ورشکستگی نخبگانش اعتراف میکنیم. و این ـ در جایی که خودمان را در زمره عوام ندانیم ـ دامن خودمان را هم میگیرد! پس باید در آینه به خودمان هم نگاهی بیندازیم و ببینیم به سهم خودمان برای اینکه ملتمان دیگر «عوضی» نباشد و رفتارهای فرهنگیاش تغییر کند، چه کردهایم و چه میکنیم؟ من فکر میکنم اگر نخواهیم خودمان را فریب دهیم، باید اعتراف کنیم که از صدر تا ذیلمان کارنامه سیاهی داریم! البته هر کس طبعا خودش را «میهنپرست» و «عاشق» ایران میداند، اما هیچکس نیست بطور جدی از خود بپرسد اگر ایران اینهمه میهنپرست و عاشق داشت، آیا اصلا به چنین حال و روزی میافتاد؟!