پاسخ خواننده آذری به نیروهای اشغالگر روس
احمد بنی احمد نماینده مجلس شورای ملی پیش از انقلاب در خاطرات خود از دوران اشغال آذربایجان به دست قوای روس و فرقه دمکرات یاد میکند و از جمله این که از مردم خواسته شده بود تا برای سربازان ارتش روس که میگذشتند گل بیاورند و مردم به جای آن خار و میخ آوردند. حکومت خود گل آورده بود و به مردم میداد که به سربازان پرت کنند و مردم در گلهائی که حکومت آورده بود خار و میخ گذاشته به سربازان در کامیونها پرت میکردند (قسمت 1: 00:08).
او نقل میکند که در جشنی که به مناسبت انقلاب اکتبر در سالن شهرداری تبریز برپا شده بود به خواننده معروف آذری ابوالحسن اقبال آذر (تصویر بالا) تکلیف میشود که تصنیفی بخواند و او امتناع میکند. بی ریا که وزیر فرهنگ بود در گوش او چیزی میگوید و اقبال آذر میگوید به شرطی میخواند که فارسی بخواند. از آنجا که حال همه میدانستند به او تکلیف شده و او امتناع کرده شرطش را میپذیرند. او میرود بالا و این اشعار عارف را میخواند (قسمت 1: 00:12).
لباس مرگ بر اندام عالمی زیبا است
چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ما است
ز حد گذشت تعدی و کس نمیپرسد
حدود خانه بی خانمان ما ز کجا است
جرا که مجلس شورا نمیکند معلوم
که خانه خانه غیر است و یا که خانه ما است
در اینجا سر و صدا میشود و جلسه به هم میخورد و صدای تیراندازی می آید. پس از آن معلوم میشود که مردم اقبال آذر را از راه پشتبام ها فرار داده اند و او به تهران میگریزد.
بنی احمد که از منتقدان نظام سلطنتی بود فعالیتهایش را با انتشار روزنامه ای در تبریز آغاز کرد و قوانین سانسور در آن زمان را و اختلاف در اعمال آن در پایتخت و دیگر شهرها را به یاد می آورد.
بنی احمد در سال 1341 در انتخابات شرکت میکند و فرماندار از او میخواهد که از این کار منصرف شود چرا که در هیچیک از دو حزب اصلی نیست. او پاسخ میدهد که میداند انتخاب نخواهد شد و فقط میخواهد بدینوسیله خدمات خود برای روستائیان را ارزیابی نماید. وقتی روز رای گیری متوجه میشوند که وی دارد انتخاب میشود فرماندار او را مبخواهد و اظهار دلخوری میکند که تو گفتی انتخاب نمیشوی و حالا باید برای 24 ساعت از شهر خارج شوی و سپس رای ها را دستکاری مینمایند. (قسمت 1: 1:20)
بنی احمد میگوید که با روی کا ر آمدن کارتر شکاف بین ایران و امریکا ایجاد شده بود و بخصوص که شاه در آستانه انتخابات ریاست جمهوری گفته بود سیاست با کشت بادام زمینی خیلی تفاوت دارد.(قسمت 1: 2:51)
بنی احمد از وقایع تبریز دربهمن 1356 یاد میکند که یک رشته اعتراضات و کنفرانسهائی را برنامه ریزی میکردند و با روحانیون تبریز تماس گرفتند که این دعوتها در مساجد آنان صورت بگیرد. نه روحانیون معتدل و نه حتی روحانیون تندرو حاضر به همکاری و تائید اعتراضات نشدند و تندروها گفتند که تنها در صورت شرکت گسترده مردم به آن خواهند پیوست.(قسمت 2: 1:01)
وی میگوید که انقلاب در اهداف خودش شکست خورد. ما شکست خوردیم. ما توان رویاروئی با قدرتهای بزرگ که تنور آخوندها را باد میزدند نداشتیم. (قسمت 2: 2:18) بعضی افراد و حتی نخست وزیر دوات انقلاب، بازرگان نیز با اکراه با این حکومت همراه شدند اما این چیزی از محکومیت بازرگان به عناوین گوناگون و از جمله رئیس دولت ناظر بر اعدامها نمیکاهد.
پس از بازگشت بازرگان از پاریس بنی احمد با او دیدار کرده بود و بازرگان خاطرنشان کرده بود که بیانیه ای را که سنجابی در پاریس تهیه کرده بود بر خلاف خواست خمینی امضا نکرده هر چند تا در هواپیما نیز آن را آورده بودند. بنی احمد از وی پرسیده بود که چه مذاکره ای با خمینی نموده است و بازرگان پاسخ داده بود: مذاکره؟ مگر خمینی با کسی مذاکره میکند؟ تیغ هندی در کف زنگی مست. (قسمت 2: 2:21)
بنی احمد در بهبوحه ناآرامی ها به درخواست شاه به ملاقات او رفت. شاه از او پرسیده بود بیرون چه خبر است؟ بنی احمد پاسخ داده بود شما نمیدانید چه خبر است؟ شاه گفته بود خیر و بنی احمد پرسیده بود پس سازمان اطلاعات؟ شاه در جواب گفته بود: اه، کدام سازمان اطلاعات، همه گزارشها دروغ، غلط. . (قسمت 2: 2:53)
شاه در آن ملاقات از بنی احمد میخواهد که سه روز بعد ملاقاتی دیگر داشته و او راهکار و نقشه ای برای حل مشکلات ارائه دهد. بنی احمد این موضوع را با دوستان و بعضی اعضای جبهه ملی و نهضت ملی در میان میگذارد و برخی مانند بازرگان و دیگران استقبال میکنند و میگویند اگر ملاقاتی با همه ما داشته باشد شاید بتوان کاری کرد. او این موضوع را با الهیار صالح نیز در میان میگذارد و صالح میگوید که شاه دروغ میگوید و قبلا هم این کار را کرده. (قسمت 2: 3:03)
بنی احمد پس از انقلاب بازداشت و حبس میشود. او به یاد می آورد که در یک سلول کثیف نگاهداری شده و نوجوانی 16-17 ساله با تفنگ مراقب او بود و سعی میکرد بنی احمد را نصیحت کند و از اسلام میگفت و این که خودش تا آن سن همه نوع فساد و جرمی انجام داده اما حال که دم خمینی به او خورده تنها آرزویش کشتن ضد انقلاب است. وقتی بالاخره پس از هشت روز میگویند دلیلی برای دستگیری اش نبوده و میخواهند او را آزاد کنند بنی احمد که شاید فکر میکند هنوز در سیستم قانونمند قبلی است اعتراض میکند که شما من را هشت روز بدون دلیل در این سلولهای کثیف نگاه داشته اید و من بیرون نمیروم تا معلوم شود که چرا مرا حبس کردید. امیر انتظام که آنجا حضور داشته او را میکشد به سوئی و میگوید آقا جان نرخ تعیین نکن. توی آن سلول دیگر آن طرف هویدا است و آن ور آزمون است و دیگران. اگر بمانی اصلا معلوم نیست چه بسرت بیاید و برو بیرون و از بیرون پیگیری کن. . (قسمت 2: 3:12)
او نصیحت امیر انتظام را پذیرفت. بعدها نیز چون دیگر کسانی که در به زیر کشیدن نظام سلطنتی نقش داشتند مجبور به خروج از کشور شد.
(تصویر بالای این نوشته تصویر ابوالحسن اقبال آذر است)


کافر جان,
نظر من در مورد احمد بنی احمد: آدم ظاهر الصلاح و فرصت طلبی بود. شاید یکی از اولین مقامات رژیم گذشته باشه که تغییر جهت باد در رخدادهایی که به انقلاب ۵۷ ختم شد رو فهمید و خودش رو با اون هماهنگ کرد. نقاط قوتی هم داشت که مهمترینش قدرت ناطقه خوب بود. و البته در مجلسی که دکتر ریاضی رئیسش بود گاهی به فلان لایحه انتقادی هم میکرد و از دکتر ریاضی “تذکر جدی” میگرفت. خلاصه در مجلس آریامهری از شجاع ترین ها بود!
شخصا کتابی که در مدح دستاوردهای دوران پهلوی و رهبری داهیانه و از این حرفها نوشته رو دیدم.
شیخ جان من بنی احمد را تا پیش از گوش دادن به این مصاحبه نمیشناختم. باید اقرار کنم که این خسته کننده ترین مصاحبه ای بود که گوش دادم چرا که بنی احمد اصرار دارد مقالاتی را که آن زمان نوشته از اول تا آخر بخواند. تم کسالت آور این مقالات با نثر آن زمان و استکبار و ملل محروم و این چیزها واقعا حوصله آدم را سر میبرد.
در یکی از این مقالات وی شکایت میکند که شما به من جون نماینده هستم آزادی سخن داده اید که هر چه میخواهم بگویم و بنویسم اما مردم را از آن محروم کرده اید و به همین دلیل من هم آن آزادی را نمیخواهم. یعنی اصلا نمیتواند ببیند که آزادی سخن لااقل در سطوحی وجود دارد.
برداشت من از او (بر پایه همین یک مصاحبه) فردی فرصت طلب نبود اما فردی بود که مانند بقیه انقلابیون درختها نمیگذاشتند جنگل را ببیند. او به اقرار خودش از کسانی است که ملاها را وارد این جریان کرده. پس از گوش دادن به بسیاری از این مصاحبه ها آنچه فهمیده ام این است که خمینی را جبهه ملی به قدرت رساند. افراد دور و بر او مانند بنی صدر و قطب زاده و یزدی هم از جبهه ملی می آمدند چرا که نهضت ملی هم انشعابی از جبهه ملی بود. به نظر می آید که جبهه ملی و طرفدارانش در یک سو و شاه و دست اندرکاران رژیم سابق در سوی دیگر در یک نبرد بودند و فرد سوم یعنی خمینی آمد و همه چیز را برد.
نمیدانستم که چنین کتابی نوشته اما دیگر چه فایده؟ نوش دارو بعد از مرگ سهراب.