فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم، نه قفل و نه زنجیری، در اوج خدا هستیم!
فقط خواستم یادآوری کنم که این مزخرفات، قسمتی از سرود انقلابی روزهای بلاهت سال پنجاه و هفت بود. الان باید چند ثانیه مکث کنیم و به مفاهیم تک تک این کلمات فکر کنیم. واقعا الان در اوج خدا هستیم.
این چند نفر در خلق این سرود بلاهت انگیز نقش داشتند:
فریدون خشنود: آهنگساز
حسین سرفراز: شاعر
رضا رویگری: خواننده
رحیم شب خیز: ضبط و تنظیم
الله الله الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها
ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها
ایران ایران ایران
مشته شده بر ایوان
الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
ایران ایران ایران
خون و مرگ و عصیان
خون و مرگ و عصیان
ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
بنگر که همه فریاد
بنگر که همه طوفان
بنگر که همه فریاد
بنگر که همه طوفان
الله الله ،لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله، الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
از اشک یتیمانت از خون شهیدانت
از اشک یتیمانت از خون شهیدانت
فردا که بهار آید
صد لاله به بار آید
صد لاله به بار آید
از خون شهیدانت
صد لاله به بار آید
صد لاله به بار آید
الله الله ،لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله، الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله الله
الله الله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
فردا که بهار آید
آزاد و رها هستیم
آزاد و رها هستیم
ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم
فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم
در اوج خدا هستیم
ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم
نه ظلم و نه زنجیری
در اوج خدا هستیم
الله الله ،لله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
الله الله، الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله
آنان که گفتند که الله و بر این ایمان پایدارماندند، حاضر نشدند بنده ی غیر خدا شوند، و حکومت غیر خدا پذیرند،فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی از گذشته ی خویش ندارید و شما را به همان بهشتی که انبیا وعده دادند بشارت باد
الله الله الله
الله لله الله
الله اکبر الله اکبر
الله الله الله
الله لله الله


شبها توی گهواره ی تور-بند، صدای الله اکبرها رو از اطراف به وضوح می شنیدم و اونقدر می ترسیدم که مادرم باید ساعتها گهوارم رو تکون میداد تا خوابم ببره. چه ترسناک بود اون شبها با اون صدا. انگار تمام اهریمن از گلوی فریاد زنندگانش بیرون میامد و در هیئت دلهره ای به تن و روحم می خزید. ازون روزها اضطراب دیگه رهام نکرد..
جغرافیا و زمان تولدت، برات می پیچن، فقط مقهور هاپلوئیدهات و آدمخوارهای اطرافت نیستی، و هنوز که مرغابی توی جوی و برگریز خیس آبان رو با سیمان های نم خورده دیوارها و اون هیولاهای نشسته روی کوبه ها نچشیدی، اختلال های زودرس خیلی زودتر از پلان های سنی بهت می رسن و تا یاد بگیری انتخابی از بین جبرهای موجودت داشته باشی، انتخابت از میان بدترین جبرها است. یه گربه ی شرودینگر بودم با کتاب مصور و رنگی “موسی پیامبر” در دست و دلشده ی شبنم اونطرف خیابون که با قیفی لیمو در دهانش می چکوند.
پدرم چقدر شکست. خونه مرد. مادر شکست. چکه چکه پاشیدیم. دیر بود برای بازبینی کرده ها، معلمی هم نبود، ردّ خط کش و سیاهچال و وانت کمک به رزمنده ها روزها رو ورق می زد، پدری که سپاه دانشی بود از پای منقل هاشمی نژادها و مطهری ها رها که شد، در دام جنگ افتاد و موجی و لرزون بی تکه ای کمر از فاو برگشت. ازینکه می شنیدم معلم یک مشت حرام زاده و دزدهای پشت خط بوده و شاهد قربانی گرفتن فله ای از “بچه ها” حس نفرتی بی وصف پیدا می کردم. اما از اینکه می دیدم و می بینم چطور از هویتی آرمانی که بهش ایمان داشت تهی شد و به برقی پا به دوران مرگ خاموش گذاشت عذاب ها کشیدم و می کشم.
بارها که خلوتی و گاهکی می بینمش، تا از پشیمانی های دوران ایران کشی 57 به حرف میاد و به نحوی قصد عذرخواهی داره حرفشو عامدانه قطع می کنم، باید بدونه چهل و اندی سال بعدتر از اون کابوس، کنار قاضی ننشسته، این عزیزترین قربانیشه که کنارشه و تنها دستاورد زندگیش بعد از اونهمه سال زندگی در برزخ بی مهار، ایمان به توحشیه که بدون به کار گرفتنش نیل به هیچ عدالتی مطلقا ممکن نیست. کدام عدالتی پیش از اونکه مجرم باشه قادره تا جاری بشه؟!
ما از خیلی از درها که مردمان بسیاری نگذشتند، عبور کردیم. و هرگز هم راهی به پشت سر و بازگشت به اون دستگیره ها نداریم. با عبور از هر در، به چیزی تبدیل شدیم که باید ِ ناچار ِ احتمالی در آینده بود نه یقین های دلچسب امروز.. شاعرانی اهریمنی در قامت ساحره گان عریان و تشنه ی رعایت انسان. افسوس..
شکنجه های الله الله از هولناک ترین ترس های بازنگشتن هولناک تر بود.
وای چه نثر روانی
محو خواندنش هستم …
هر ایرانی که این عکس را ببیند وظیفه دارد از خود بپرسد چقدر از تقصیر ادامه این وضع بر گردن من است؟
عکسی است تکان دهنده اگر هنوز وجدانی باقی مانده باشد.
وقتی از بلندگوها پخش می شد، من هم با خودم می خواندم:
فردا که بهار آید کله خربوزه به بار آید …