رقص روی جنازه های مستضعفین نظام جهل و توهم
تا چندی پیش هنوز شرمی انسانی در من مانده بود تا حداقل از عمق نفرتم از جمهوری اسلامی دست به پنهان کاری بزنم و فاش نسازم چند هزار بار در تصوراتم، یوزی به دست گرفته و آنها را به رگبار بسته ام.. از نازی آباد تا تجریش در سرتاسر خیابان پهلوی از تصور هر چنار که که آخوندها را آویزان کرده است چه لذتی برده ام.. اطلاعاتی ها را در انفرادی های بی روزنه زندانی دیده ام و امامان جمعه را وادار به سخنرانی در برابر آنها تصور کرده ام تا رب و رب شان را در مواجهه با عدم وصول وعده هایشان به یکدیگر پیش چشمهایشان بیاورند و یکدیگر را بدرند… چند هزار بار آخوند های جان به در برده را برای آبادکردن سیستان و بلوچستان به بنائی و حمل سیمان و آجر دیده ام و به جیره ای در حد نانی که بومیان محل در طی چهل سال خورده اند بسنده تصور نکرده باشم.. از مجبور کردن آنها برای استحمام در دریاچه ای که گاندو دارد.. از اسکان آنها در مدرسه شین آبادی ها.. از کار در کویر لوت زیر داغ آفتاب.. از دست بسته به بالا کشیدن آنها در کوه های پر از برف کردستان.. از ویران کردن آجر به آجر مقبره خمینی آدمکش با همین دستهایم.. غرق لذت شده ام.
دوران وحشی گری این قوم بی اخلاق ضد ارزش بی ریشه که با بی شرمی بی مانندی میراث ملی و فرهنگی ایران را ویران و نابود کردند و با خون پاک دختران و پسران ایرانی ایرانزمین را شخم زدند به قدری طولانی شد تا توانست دل های ما را آکنده از خشم و کینه کند. توانست حس انتقامجوئی را در ذهن ایرانیان همیشه آشتی جو بیدار کند. جمهوری اسلامی توانست با جنایت پشت جنایت زشتی را در ذهن ما برای تقابل با آنها جا بیاندازد آنچنان که آیندگان هرگز نتوانند این نوع از «نفرت» را بی ما و دوران سیاه آخوندهای اهریمنی معنی کنند.
این نفرت ماحصل عملکرد سران نظام ناخوانده ای در ایران است که از بازمانده های قربانیان خود با عربده های آغشته به بخار داغ خون نفس کش طلبیدند و به ما فهماندند برای رهائی از اژدهای هفت سر جمهوری روانپریش اسلامی چاره ای جز رقص روی جنازه آنها نیست.
هیچ تاریخ نویسی صلاحیت قضاوت امروز ما را نخواهد داشت جز تاریخی که برآمده از داغ سینه شاهدان این دوران نوشته شده باشد.
جمهوری اسلامی ما را به این روز انداخت.. جمهوری اسلامی در دل من نفرت کاشت.
زانو می زنم برای دلهای همیشه آشتی جوئی که چهل سال جز کامی تلخ و چشمی گریان و زندگی ویران چیزی از این جمهوری اسلامی نصیبشان نشد.. زانو می زنم برای ایرانیانی که دستکم با نشان دادن شادی خود از سقوط این نظام ننگ و نیستی، در این جبر تاریخی تلخ، برای حفظ وجهه ملی هویتی ایرانیان و پس گرفتن خاک غصب شده، به روی جنازه های اهریمنان هفت سر به رقص آمده اند.
جائی باید این «دلم خنک می شود جنازه شما را می بینم» را فریاد می زدم.


در آبان ماه ۹۸ بیش از هزار نفر را ناجوانمردانه با شلیک مستقیم کشتند و اجازه ندادند حتی مردم مراسم ماتم بگیرند حالا برای قاسم سلیمانی که نیم میلیون سوری را به کشتن داد سه روز عزای عمومی اعلام کرده اند..
منتظر رقص عمومی ما روی جنازه هایتان باشید.
تبریک
کی نوبت خامنه ای میرسد؟
زیباترین تصویر عکس آخوندی است که به دار کشیده شده یا پاسداری است که تکه هایش تو پلاستیک جمع شده ولی کله له شده اش را هنوز می شود دید. اینجوری می شود دید مرگ پاسدار و آخوند را احاطه کرده و مرگ آخوند و پاسدار و بسیجی چه زیبا و دلنشین است.
به امید روزی که آخرین آخوند هم دار زده شود و دیگر در ایران آخوندی وجود نداشته باشد.
فقط تو نیستی ملا جان. من نمی توانستم به عکسهائی مانند سلیمانی کتلت شده و یا صحنه جان دادن افراد نگاه کنم. حالم بد میشد. از دیشب تا حالا اما نمیدانم چند بار جسدهای جزغاله این افراد را دیده و از ته دل شاد شده ام و در مرگ آنها قهقهه زده ام. شک ندارم که از صحنه جان دادن این ناکسان حتی بیش از این شاد میشوم. رژیم اسلامی وجود ما را پر از نفرت کرد.
کافر جان، آنکه باد کاشت…