راه رهایی ایران از این منجلاب: حذف آخوند، تقویت هویت ایرانی
مرور تاریخ ایران در یک دقیقه:
۱-بدبختی ما ایرانیان از روزی آغاز شد که لشگر اسلام به ایران حمله کرد. به زنان ایرانی تجاوز کردند و به کنیزی بردند. مردان ایرانی را سر بریدند و به اسیری بردند. فرهنگ و زبان ایرانی را به زور شمشیر نابود کردند. کتابخانه ها را آتش زدند و اموال مردم را به غنیمت بردند. اما تخم آئینی را در این سرزمین کاشتند که مایه بدبختی و نکبت ایران شد.
۲– بدبختی بعدی زمانی بود که شاه اسماعیل صفوی از لبنان آخوندها را به ایران آورد و به زور شمشیر تشیع را در ایران جاانداخت. به آخوندها پول داد تا جدیث و روایت جعل کنند و داستان مضحک امام زمان را طراحی کنند.
٣– بدبختی بعدی ما به ثمر نرسیدن همه اهداف آزادیخواهان و روشنفکران ایرانی در انقلاب مشروطه بود. بعد از انقلاب مشروطه و اعدام شیخ فضل الله، ریشه آخوندها کنده نشد بلکه آخوندهای مرتجعی مثل مدرس به مجلس اول راه یافتند و در ایجاد بلواها صاحب قدرت شدند.
۴- بدبختی دیگر ما زمانی بود که در جنگ جهانی دوم ایران اشغال شد و رضا شاه که توانسته بود آخوندها را نابود کند از قدرت کنار رفت و تبعید شد. در نبود رضا شاه و یک شاه قدرتمند، عاشقان اسلام و دشمنان پهلوی، کمونیستها و مزدوران شوروی و گروه مصدق و غیره از خلا قدرت سوءاستفاده کردند و جنجال ها به پا کردند و اوضاع را به وضع سابق درآورده، آخوندها را دوباره به میدان آوردند.
– مصدق از ضعف محمد رضا شاه سواستفاده کرد و هم کشور را مثل الان درمقابل جهان قرار داد. انگلیس درصدد حمله نظامی به ایران بود که امریکا وساطت کرد. در این دوره شاه مطابق قانون اساسی فقط پادشاهی میکرد و در امور اجرایی حق دخالت نداشت اما می دید مصدق کشور و مجلس را دارد به نابودی می کشاند.
مصدق فدائیان اسلام را دوست می داشت و با آنها رابطه نزدیک داشت. همان کسانی که رزم آرا نخست وزیر با صلابت و با عرضه کشور را ترور کردند و احمد کسروی را به قتل رساندند.
۵- بدبختی بعدی ما ایرانیان شورشی بود که مصدق علیه شاه راه انداخت و منجر به ۲۸ مرداد شد. بعد از این واقعه، محمد رضا شاه با مخالفان مماشات کرد. یاران مصدق جبهه ملی را درست کردند و خود را در نگاه نسل بعد مظلوم جا زدند.انها به دروغ می گفتند مصدق یک ملی گرا بود که میخواست نفت را ملی کند اما شاه نوکر امریکا بود و علیه نخست وزیرش کودتا کرد.
این کینه شتری جبهه ملی ها بذری شد برای شورش یا انقلاب 1357بطوریکه چپ ها و مذهبی ها و ملی ها و هر کسی که تاریخ را اشتباه خوانده بود حول رهبری خمینی برای انتقام از شاه متحد شدند.
۶- بدبختی بعدی ما در ۱۵ خرداد بود که آخوندها آنقدر پررو شده بودند که علیه اصلاحات شاه و حق رای زنان و آزادی زنان، غوغا به پا کردند و متاسفانه شاه ریشه آنها را نکند.
۷- و بالاخره در سال ۵۷ درواقع تبلور همه بدبختی ها و اشتباهات تاریخی ما بود. ایران را از یک شاه سکولار و تحصیل کرده گرفتیم و بدست مرتجع ترین و ابله ترین و بی خاصیت ترین و ناکارآمدترین قشر جامعه یعنی آخوندها دادیم. نتیجه: راه نجات ایران ادامه روش رضا شاه است: حذف آخوند و تقویت هویت ایرانی.


بدبختی ما زمانی شروع شد که شاه درپانزده سال آخر حکومتش هیج کسی را قابل نمیدانست وخود را عقل کل تصور میکرد و کشوریکه با همت رضاشاه کبیر وخود او بمرحله ای از تکامل وپشرفت رسیده بود با تصمیمات غلط به نابودی سوق داد.
بدبختی ما زمانی به انفجار رسید که خود او کشور را ترک کرد وهمچنین به نخست وزیری که خودش انتخاب کرده بود تصدی ارتش را به او تفویض نکرد.
ضمن اینکه اشتباهات کوچک و بزرگ شاه رو در پیدایش انقلاب به هیچ عنوان منکر نیستم ولی فرو کاستن علل انقلاب “تنها” به اشتباهات شاه رو هم منصفانه نمیدونم. به نظر من جامعه روشنفکری (شامل دانشجویان) اشتباهات بسیار بیشتری داشتند.
ولی از اینکه بگذریم کلا به نظرم میرسه که به دنبال مقصر گشتن در این زمینه نه مفیده و نه ما رو به جایی میرسونه. انقلاب یک کاری بود که عقل جمعی ملت ایران در سال ۵۷ انجام داد و قطار مشروطه رو که پت و پت کنان و با خرابیهای متعدد در حال حرکت بود کاملا از مسیر خودش خارج کرد. حالا باید ببینیم چه جوری میشه دوباره اون قطار رو تعمیر کرد و به مسیر اصلی برگردوند.
ملا جان، آخوندها فقط نوک کوه یخ همان «هویت ایرانی» (آن چه موجود است، نه آنچه باید باشد) هستند.
اگر ما بیاییم هر چه آرمان و نیکی است را در یک «هویت ایرانی» افسانه ای (یا رضا شاه) تجسم کنیم آخرش میشود همان کاری که ایرانی ها با علی کردند: هر چه نماد شرافت، مردانگی و غیره به فکرشان میرسید در یک اسطوره خلاصه کردند.
ما باید از واقعیت روی زمین شروع کنیم. واقعیت روی زمین هم این است که به هر طرف نگاه کنیم مشکل میبینیم. این در این دنیا عادی است، ما هم مثل یک مهندس که با یک خرابه روبرو است باید تک تک این مشکلات را ببینیم و برای تک تک شأن برنامه ریزی کنیم. البته که ابن کار دشواری است، ولی ساده سازی هم نسخه مناسبی برای کار اساسی نیست.
هویت ایرانی یک ایدئولوزی نیست. همچنانکه ابزار تغییر رزیم هم نیست.
آقای اسماعیل وفا یغمایی چند تا برنامه مفصل درباره هویت ایرانی دارد که شنیدنی است.
رضا شاه و تیم اطراف او برای اینکه ایرانیان را از حالت خمودی و تنبلی بیرون بیاورند، سعی کردند ایرانیت را زنده کنند. خدمت به ایران سرلوحه همه کارها قرار گرفت. تقویم پارسی، تاریخ باستان، مفاخر ادبی، پرچم شیر و خورشید، وطن پرستی جای خود را به عشق به حسن و حسین و زینب و ام کلثوم شد.
اگر رضا شاه توانست در مدت فقط دوازده سال آنهم با دست خالی و تکنولوژی آن زمان، ایران را متحول کند عمده موفقیتش زنده کردن هویت ملی در ایرانیان بود.
ما باید از هویت عربی و اسلامی و آخوندی فاصله بگیریم تا مردم از کون گشادی بیرون بیایند.
به ما چه که علی با معاویه بر سر غنایم دعوا داشتند.
به ما چه که حسین با یزید بر سر زن یا مقام با هم جنگیدند.
چرا ما باید نام فرزندان خود را علی و حسن و حسین بگذاریم که دشمن این آب و خاک بودند.
منظور از هویت ایرانی این چیزهاست.
اسلام که برای من اصلا مطرح نیست.
ولی شما در پاسخ خودتان همان برداشت من را تایید کردید: اینکه ما بیاییم از «هویت ایرانی» (با تعریفی که آن را صلاح میدانیم) یک نوع مقدسات بسازیم و آن را به جای مذهب بنشانیم.
این به صورت غیر مستقیم گواهی میدهد که ما بر این باوریم که مردم ما نیاز به اسطوره دارند تا راه بیافتند.
ملتی هم که به اسطوره نیاز داشته باشد (به قول برشت از زبان گالیله) طالع خوبی ندارد…
یک توضیح هم بدهم که چه چیزی مد نظر خودم است:
اینکه ما اسلام را برداریم، و هیچ چیز را هم «به جایش» نگذاریم!
نه حتی قانون. دید ما به قانون هم باید صرفا ابزاری باشد: مثل قوانین حق تقدم.
به محضی که ما به «مقدس سازی» چیری نیاز پیدا کردیم معلوم میشود که ما یک مشکل عمیقتر داریم، و میخواهیم آن را «سطحی» حل کنیم.
احیای هویت ایرانی مقدس سازی نیست.
هویت ایرانی باعث ایجاد حرکت و پویایی جامعه خمود ایرانی میشود. ما هیچ بدیلی نداریم که بشود این ملت را زیر یک پرچم جمع کند بجز ایرانیت و ملی گرایی.
از دیدگاه من یکی از مشکلات زمان شاه این بود, اگر چه رضاشاه دانشگاه تهران را برای پرورش کادر های متخصص و کارآزموده بنیاد نهاد تا مسائل و مشکلات یک جامعه پیشرفته را به روش های علمی حل و فصل کند.
ولیکن شگفت آنکه همان دانشگاه کسانی را مانند هزاران حزب الهی بسیار متعصب و خشک مذهب در زیر پوست جامعه پرورش داده, و در زمان بحران هویتی-فرهنگی و سربزنگاه چون دمل چرکین تحویل جامعه داد.
اگرچه در سال ۱۳۳۲ مصدق زیرکانه با نام ملی گرایی نادر, ولیکن خواسته یا ناخواسته به کام مذهبیون قادر قانون شکنی بدون پشتوانه مردمی کرد,
با این وجود نقش مذهب و استفاده از پتانسیل مذهبی جامعه به رهبری آیت الله کاشانی و نقش زیرجلکی حزب خائن توده را نمی توان از نظر دور داشت.
قوز بالا قوز سیاست جنگ سرد آمریکا و شوروی و کشیدن کمر بند سبز اسلامی بدور شوروی و واکسینه کردن این کشور ها بر علیه ویروس #COVID ۱۹۵۳ کمونیسم هم مزید بر علت شد.
تنها با رفاه مادی نمی توان هویت و بنیاد های فرهنگی یک جامعه را دگرگون کرد. بویژه بدون همکاری از جان و دل مردم و با شرایط و مناسبات بین المللی.
در آن دوران گونه ای رمانتیسم انقلابی سکه قلبی بود, که بازار گرمی داشت.