2 thoughts on “تکنوازی سیامک آقایی در بزرگداشت استاد مشکاتیان (یاد باد)

  • 2019-10-18 در t 22:39
    پیوند یکتا

    جنگ تازه تمام شده بود.انباردارِ ساختمان پرچم (چهارراه فخرآباد) بودم. با ماهی پنج هزار تومان حقوق. هفت-هشت سال کارمان شده بود غروب به غروب از سر کوچه آجانلو دویست تومان بدهیم و ماشین دربست بگیریم و برویم پارک ملّت یا جمشیدیه. البته دویست تومان برای ما آن زمان پول زیادی بود. جمشیدیه آن موقع ها بالای شهر حساب میشد و گذر تیوتر بازهای خزانه و فلّاح کمتر به آنجا می افتاد. پارک تابستان ها شلوغ می شد و من هم که از شلوغی متنفّر؛ می رفتیم جلوی کافه تریا بدمینتون بازی می کردیم. پاییز و زمستان ولی؛ پارک مالِ خودمان می شد، همین که آفتاب می رفت پایین، یا پول های مان را روی هم می گذاشتیم و ماشین دربست می گرفتیم، یا با هوندا 125 مسعود سه ترکه جاده قدیم شمیران و منظریه را می رفتیم بالا، آن هم با سنتور. حمّالی سنتور نوبتی بود، هر کس که آخر سر از سرِ کار می آمد بی قید و شرط باید نفرِ سوّم روی موتور می نشست و سنتور را هم به دوش می کشید. برای همین همیشه بعد از پایانِ ساعت کاری جَلدی خودمان را می رساندیم به محل. آمفی تأتر جمشیدیه که خلوت میشد و عشّاق در آن کنجِ شهر دست از عشق بازی و ماچ و بوسه می کشیدند، نوبت می رسید به عشق بازی من و سنتورم. گاهی باران می گرفت، گاهی برف، چه باک، همیشه مشمّا همراه داشتیم برای آن مواقع، به همّت رفقا چتری مشمّایی روی سرمان گرفته می شد و سنتور می زدم. سر بلند می کردم و می دیدم که آفتاب دارد می زند و جمعِ خراباتی های نیمه شب های تهران جمع است و آمفی تأتر کیپ تا کیپ جمعیّت نشسته. وقت رفتن به خانه می رسید، اگر موتور نداشتیم باید تا سرِ منظریه پیاده می آمدیم تا ماشین بگیریم، و باز هم سنگینیِ سنتور می شد قوز بالا قوز. توان امروزم چندین برابر شده، ولی حاضرم تمام توانم را بدهم و یک بار دیگر آن مسیر را، سنتور به دوش بروم و دیگر نیایم.

    • 2019-10-18 در t 22:41
      پیوند یکتا

      خدا رو شکر علی سنتوری نشدی داداش
      ؛)

      بیشتر از خاطراتت بنویس، من لذت میبرم از قلمت و اخلاق شمریت
      ؛)

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.