- روح الله در فرانسه، روح الله در عراق، روح الله در ایران؛ بازگشت همه به سوی اوست!
- لوموند: دستگاههای امنیتی فرانسه دامگذاری برای روحالله زم را حدس زده بودند ( پیدا کنید پرتقال فروش را)
2 thoughts on “تکنوازی سیامک آقایی در بزرگداشت استاد مشکاتیان (یاد باد)”
دیدگاهها بسته شدهاند.

جنگ تازه تمام شده بود.انباردارِ ساختمان پرچم (چهارراه فخرآباد) بودم. با ماهی پنج هزار تومان حقوق. هفت-هشت سال کارمان شده بود غروب به غروب از سر کوچه آجانلو دویست تومان بدهیم و ماشین دربست بگیریم و برویم پارک ملّت یا جمشیدیه. البته دویست تومان برای ما آن زمان پول زیادی بود. جمشیدیه آن موقع ها بالای شهر حساب میشد و گذر تیوتر بازهای خزانه و فلّاح کمتر به آنجا می افتاد. پارک تابستان ها شلوغ می شد و من هم که از شلوغی متنفّر؛ می رفتیم جلوی کافه تریا بدمینتون بازی می کردیم. پاییز و زمستان ولی؛ پارک مالِ خودمان می شد، همین که آفتاب می رفت پایین، یا پول های مان را روی هم می گذاشتیم و ماشین دربست می گرفتیم، یا با هوندا 125 مسعود سه ترکه جاده قدیم شمیران و منظریه را می رفتیم بالا، آن هم با سنتور. حمّالی سنتور نوبتی بود، هر کس که آخر سر از سرِ کار می آمد بی قید و شرط باید نفرِ سوّم روی موتور می نشست و سنتور را هم به دوش می کشید. برای همین همیشه بعد از پایانِ ساعت کاری جَلدی خودمان را می رساندیم به محل. آمفی تأتر جمشیدیه که خلوت میشد و عشّاق در آن کنجِ شهر دست از عشق بازی و ماچ و بوسه می کشیدند، نوبت می رسید به عشق بازی من و سنتورم. گاهی باران می گرفت، گاهی برف، چه باک، همیشه مشمّا همراه داشتیم برای آن مواقع، به همّت رفقا چتری مشمّایی روی سرمان گرفته می شد و سنتور می زدم. سر بلند می کردم و می دیدم که آفتاب دارد می زند و جمعِ خراباتی های نیمه شب های تهران جمع است و آمفی تأتر کیپ تا کیپ جمعیّت نشسته. وقت رفتن به خانه می رسید، اگر موتور نداشتیم باید تا سرِ منظریه پیاده می آمدیم تا ماشین بگیریم، و باز هم سنگینیِ سنتور می شد قوز بالا قوز. توان امروزم چندین برابر شده، ولی حاضرم تمام توانم را بدهم و یک بار دیگر آن مسیر را، سنتور به دوش بروم و دیگر نیایم.
خدا رو شکر علی سنتوری نشدی داداش
؛)
بیشتر از خاطراتت بنویس، من لذت میبرم از قلمت و اخلاق شمریت
؛)