من هر چی در مورد علم بیشتر اطلاعات به دست میارم از این فرد بیشتر خوشم میاد. در مثال بالا روز ۱۵ خرداد به همسرش (که بهش اطلاع میده اوباش مذهبی به خونه شون حمله کردند) میگه خودتی و خودت, با تفنگ از خودت دفاع کن. تازه اون شب به خونه هم نمیره و تو همون نخست وزیری میخوابه! اگر علم در روز ۱۵ خرداد ۴۲ چنین عملکردی نداشت: ۱- اولین شناسنامه من هم در حکومت اسلامی صادر میشد. و “بسیار مهم” تر: ۲- بنی صدر اولین منتخب ملت ایران نمیشد!
در مورد رزم آرا کاملا موافقم کافر جان. اینجور که ازش تعریف میکنند اگر ترور نمیشد پرچم ایران “حد اکثر” دومین پرچمی بود که روی کره ماه نصب میشد! 😁 البته در اینکه رزم آرا قصد کنار زدن شاه رو داشته و دیگر اینکه علم نقشه قتل اون رو اجرا میکنه شکی برای من باقی نمونده. در مورد قصد کنار زدن شاه حتا ناصر قشقایی به صراحت در همین تاریخ شفاهی میگه که قصد داشته کمک کنه تا رزم آرا شاه رو کنار بزنه و جانشین اون بشه (خیلی بعیده که عشق یکطرفه بوده باشه!). در مورد قتل رزم آرا هم در خاطرات فردی که یادم نیست کی بود گفته میشه: رزم آرا اصلا اهل شرکت در مجالس ختم هیچ کس نبوده و هنگام مراسم ختم آیت الله قمی علم از وسط مجلس ختم بلند میشه و میره رزم آرا رو با اصرار به مجلس ختم میاره که همونجا هم ترور میشه.
یک نکته دیگر در مورد رزم آرا هست و آن این که بسیاری عنوان میکنند که احتمالا با انگلیسی ها به توافق 50/50 رسیده بود و پاکتی را نشان اعضای دولت داده بود که محتوای آن هیچگاه برملا نشد. آیا میتوان امریکائی ها را که در آن صورت دستشان از نفت ایران کوتاه میشد در این قتل دخیل دانست؟
آشیخ درود، من اگر جای علم یا بقول برخی دوستان «اعلم» بودم، به همسرم همان توصیه را میکردم، ولی به سرعت خودم را به خانه میرساندم تا او در برابر اوباش مذهبی تنها نباشد، چون ساختمان نخستوزیری جای امنی بود و از آن محافظت میشد! :)). از شوخی گذشته این سخن درستی است که ابتکار سرکوب بلوای پانزده خرداد با اسدالله علم بود و اگر چه از عروج اسلامگرایان به قدرت در آن برهه جلوگیری کرد، ولی در پایان فایدهای نداشت. اما اگر ما امروز بخواهیم به اسدالله علم و خدماتش ادای دین کنیم، نخست باید خاطراتش را با دیدی انتقادی و سنجشگر بخوانیم و از آن نتیجهگیری معقولی کنیم. و این کار چگونه میسر است؟ فقط برای نمونه میتوان گفت که مثلا علم در خاطراتش در تاریخ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۵۵ مینویسد: آیتالله خوئی از نجف با شاه تماس گرفته و خواستار کمک برای مدارس مذهبی نجف شده که در خطر بسته شدن توسط مقامات عراقی قرار گرفتهاند. شاه گفت: «من قبلا هم به خاطر آنها پا در میانی کردهام و باز هم این کار را میکنم، اما شک دارم که عراقیها توجهی بکنند. آخوندها در سرتاسر دنیای اسلام محکوم به فنا هستند». و برای نمونه از این چند سطر چه میتوان آموخت؟ نخست اینکه رژیم صدام حسین ـ بر خلاف شاه ـ به اسلامگرایان فشار میآورده و میخواسته از طریق بستن مدارس مذهبی جلوی تبلیغات آنها را بگیرد. دوم اینکه شاه از فعالیت مدارس مذهبی ـ هم در ایران و هم در عراق ـ حمایت میکرده و در واقع در آستین خود مار میپرورده است. سوم اینکه شاه آنقدر متوهم و سادهلوح بوده که نمیتوانسته ارزیابی درستی از نیروی ویرانگر مذهب و جانسختی آخوندها داشته باشد و تصور میکرده آنها در حال زوال هستند! چهارم و از همه مهمتر اینکه اسدالله علم بهرغم تجربیاتی که با جریانهای اسلامگرا داشته و آنها را یکبار سرکوبیده است، در همین گفتوگو به شاه هیچ توصیهای نمیکند، مثلا اینکه او نباید تا این اندازه از آخوندها و فعالیتهای حوزه علمیه پشتیبانی مالی کند.
جناب شباهنگ درستش همان اعلم است، چون علم آدم را یاد حضرت عباس میاندازد. 🙂
در خاطرات اسدالله خان فارغ از ذوب بودنش در سلطنت شاه، ما با شاهی آشنا میشویم که نیتش برای «ایران» خوب است اما کافی نیست و سرانجام او هم همانند هر مسلمان دیگری که تمام عمر در «برزخ» به سر میبرد، در برابر این اهریمنان تسلیم میشود و براستی که صدام خوب خطر اینها را احساس کرده بود.
شوربختانه تاریخ را با اما و اگر نمی نویسند و آنچه بر ما گذشته است با توجه به زمانه ای که در آن اتفاق افتاده، قابل تفسیر و نقد است.
من همیشه از دیدن شما مثل یک شاگرد بازیگوش خوشحال میشوم و امیدوارم روزی دوباره دست و قلم شما به نوشتن برود و ما هم از مطالب شما استفاده کنیم.
با درود متقابل به شهاب عزیز, حقیقتش من هر چه بیشتر صفحات تاریخ رو ورق میزنم بیشتر به این گفته معتقد میشم که “رهبر انقلاب ایران کسی نبود به جز شاه” که البته مذهبی و خرافاتی بودنش هم قسمتی از همین “رهبری” است. البته در دید تاریخی بیشتر شاه رو یک قربانی میدونم تا یک مقصر. یک جوان ناز پرورده بی جربزه و خرافاتی که در شرایط بسیار غیر معمول مجبور میشه مسولیت پادشاهی رو قبول کنه و بعد هم (طبق تمایل ذاتی خودش و غالب ایرانیان) عده ای چاپلوس دورش رو میگیرند و نتیجه اون رو همه میدونیم. در همین راستا یک مساله دیگر هم که جدیدا بهش فکر میکنم اینه که حادثه ای که در سال ۵۷ اتفاق افتاد اصلا انقلاب نبود بلکه فروپاشی یک سیستم فاسد و پوسیده بود که موریانه طی سالها پایه های اون رو خورده بود و فقط منتظر یک تلنگر بود تا فرو بپاشه. البته در اینجا حتا اگر اتفاقات سال ۵۷ رو فروپاشی هم بدونیم باز هم نقش اول رهبری رو به شخص شاه میدم. در خاطرات بسیاری ذکر شده که روش همیشگی شاه برای حکومت “تفرقه بینداز و حکومت کن” در بین مقامات و دستگاه های مختلف حکومت خودش بوده به طوری که همه رو به جان همدیگه می انداخته و مجبور به جاسوسی از همدیگه میکرده. خوب شما وقتی خودت به اینصورت یک سیستم رو متزلزل بکنی انتظار داری موقع مواجهه با یک مشکل عمده این سیستم سر پا بمونه؟ البته لازم به توضیح نیست که این مساله نقش عوامل دیگر در فروپاشی/انقلاب ۵۷ رو کمرنگ نمیکنه ولی به نظرم به اشتباه نامیدن فروپاشی ۵۷ به عنوان “انقلاب” یک بد آموزی تاریخی برای اکنون ما داره و اونهم اینکه خیلی ها فکر میکنند با همون روش انقلابی (و به خصوص سرعتی) که در سال ۵۷ رژیم شاه فرو پاشید میشه حکومت آخوندها رو هم سرنگون کرد. در صورتیکه که این رژیم بر خلاف رژیم شاه که یک رژیم پوسیده و متزلزل بود (از نظر من) یک سیستم متصلب, متمرکز و مافیایی است. خلاصه اینکه من خیلی بعید میدونم الگوی فروپاشی ۵۷ (یا انقلاب یا هر چیز دیگری که شما اون رو بنامید) در مورد رژیم کنونی مثمر ثمر باشه.
من دو قسمت اول خاطرات محمد باهری را گوش کردم اما ایشان آنقدر آهسته حرف میزند که حوصله ام سر رفت و بقیه اش را گذاشتم برای بعد و به خاطرات دیگران گوش کردم. فکر کنم اگر با سرعت معمولی صحبت میکرد به جای 8 قسمت میشد 4 قسمت. مثل کتابهائی است که با حروف بزرگ چاپ میکنند که تعداد صفحاتش زیاد شود.
شیخ گرامی آیا خاطرات همشهری دیگر ایشان احمد مهبد را گوش کرده ای؟ اگر آری، دوست داشتم نظر شما را در مورد صحت سخنان ایشان بدانم.
در مورد باهری کاملا با شما موافقم کافر جان. آنقدر با مکث صحبت میکنه و توضیحات غیر ضرور میده که آدم دق مرگ میشه! در مورد مهبد حقیقتش فراموش کرده بودم که چی گفته بود و به خاطر گل روی شما دیشب با “دور تند” یکبار دیگه گوش کردم و این نظر منه: عنوان ایشون در تاریخ شفاهی “دیپلمات و مشاور نفتی شاه” ذکر میشه. خودمونی این میشه: دلال نفت خیلی خیلی با کلاس و سطح بالا. من در مورد تاریخ نفت ایران بی اطلاع نیستم و با اطمینان میگم دلال نفتی که در دهه ۷۰ مشاور شاه بوده باشه یعنی خدای پورسانت بگیری, زد و بند, معاملات پشت پرده و … خاطراتش هم به نظر من بسیار بسیار مغرضانه است و بدون شک هنوز در اون مقطع زمانی که با تاریخ شفاهی مصاحبه میکنه با بازماندگان شاه “خرده حساب” داره و بیشتر سعی در تطهیر اقدامات خودش و متهم کردن شاه و دربار داره. خلاصه اینکه به نظرم خاطراتش در کل بی ارزشه البته شاید بشه از میان سطور یک چیزهایی فهمید.
من هم با شما موافقم که باهری یرخی چیزها را مغرضانه میگوید و اگر کسی نداند فکر میکند ایران و امریکا را این اداره میکرده. رفتم به آیزنهاور گفتم این جوری بکن، قوام از من میپرسید چکار کنم، شاه را نصیحت میکردم که این جوری بکن و آن جوری باش و … میگوید کمپانی نفتکش ایران مال او بوده و شاه ازش گرفته. تنها کسی است که میگوید رضا شاه جواهرات را با خودش برده بود و او و پسر قوام به دستور شاه رفته اند و ازش گرفته اند. حکایتی هم از اشرف میگوید که او را دعوت کرده بود و بعد با یک لباس توری نازک روی تخت خوابیده بود که او را اغوا کند. من هم فکر میکنم میشود چیزهائی در میان سخنان وی دریافت اما باید محتاط بود و هر چیزی را باور نکرد.
بعد از رضا شاه که در قیام ۱۲۹۹ ایران را نجات داد و بعد از شاهنشاه آریامهر که در سال ۱۳۲۰ و ۱۳۳۲ ایران را نجات داد، ” اسدالله اعلم شجاعترین و فداکارترین مرد ایرانی است.” اوحتی به شاه گفته بود اگر این عملیات موفق نشد تقصیرها را به گردن من بیندازید و من را اعدام کنید او فقط رجال زینت و المجالس نبود و از از نظامیان بی بخار نبود. او و شاه را با هم به سرطان مبتلا کردند.
آقای اسدالله اعلم تجربه وقایع ۱۹ بهمن سال ۱۳۳۰ زابل را که به تحریک توده ایها و آخوندها بوجود آمده بود را داشت. عجیب است که در ویکیپدیا فارسی این وقایع از زبان یک توده ای نوشته شده و آخوندها نیز روایت خود را در ایرنا و جاهای دیگر نوشته اند. اما حقیقت کشتن بازرس و انتخابات و چند تن از مسئولین توسط شورشیان بود.
من هر چی در مورد علم بیشتر اطلاعات به دست میارم از این فرد بیشتر خوشم میاد. در مثال بالا روز ۱۵ خرداد به همسرش (که بهش اطلاع میده اوباش مذهبی به خونه شون حمله کردند) میگه خودتی و خودت, با تفنگ از خودت دفاع کن. تازه اون شب به خونه هم نمیره و تو همون نخست وزیری میخوابه!
اگر علم در روز ۱۵ خرداد ۴۲ چنین عملکردی نداشت:
۱- اولین شناسنامه من هم در حکومت اسلامی صادر میشد.
و “بسیار مهم” تر:
۲- بنی صدر اولین منتخب ملت ایران نمیشد!
یکی از کسانی که من بیش از پیش خوشم آمده حاجعلی رزم آرا است. دوست و دشمن همه از او تعریف میکنند و گویا برای خودش یک نابغه پرکاری بوده است.
در مورد رزم آرا کاملا موافقم کافر جان. اینجور که ازش تعریف میکنند اگر ترور نمیشد پرچم ایران “حد اکثر” دومین پرچمی بود که روی کره ماه نصب میشد!
😁
البته در اینکه رزم آرا قصد کنار زدن شاه رو داشته و دیگر اینکه علم نقشه قتل اون رو اجرا میکنه شکی برای من باقی نمونده. در مورد قصد کنار زدن شاه حتا ناصر قشقایی به صراحت در همین تاریخ شفاهی میگه که قصد داشته کمک کنه تا رزم آرا شاه رو کنار بزنه و جانشین اون بشه (خیلی بعیده که عشق یکطرفه بوده باشه!). در مورد قتل رزم آرا هم در خاطرات فردی که یادم نیست کی بود گفته میشه: رزم آرا اصلا اهل شرکت در مجالس ختم هیچ کس نبوده و هنگام مراسم ختم آیت الله قمی علم از وسط مجلس ختم بلند میشه و میره رزم آرا رو با اصرار به مجلس ختم میاره که همونجا هم ترور میشه.
یک نکته دیگر در مورد رزم آرا هست و آن این که بسیاری عنوان میکنند که احتمالا با انگلیسی ها به توافق 50/50 رسیده بود و پاکتی را نشان اعضای دولت داده بود که محتوای آن هیچگاه برملا نشد. آیا میتوان امریکائی ها را که در آن صورت دستشان از نفت ایران کوتاه میشد در این قتل دخیل دانست؟
آشیخ درود،
من اگر جای علم یا بقول برخی دوستان «اعلم» بودم، به همسرم همان توصیه را میکردم، ولی به سرعت خودم را به خانه میرساندم تا او در برابر اوباش مذهبی تنها نباشد، چون ساختمان نخستوزیری جای امنی بود و از آن محافظت میشد! :)).
از شوخی گذشته این سخن درستی است که ابتکار سرکوب بلوای پانزده خرداد با اسدالله علم بود و اگر چه از عروج اسلامگرایان به قدرت در آن برهه جلوگیری کرد، ولی در پایان فایدهای نداشت. اما اگر ما امروز بخواهیم به اسدالله علم و خدماتش ادای دین کنیم، نخست باید خاطراتش را با دیدی انتقادی و سنجشگر بخوانیم و از آن نتیجهگیری معقولی کنیم. و این کار چگونه میسر است؟ فقط برای نمونه میتوان گفت که مثلا علم در خاطراتش در تاریخ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۵۵ مینویسد: آیتالله خوئی از نجف با شاه تماس گرفته و خواستار کمک برای مدارس مذهبی نجف شده که در خطر بسته شدن توسط مقامات عراقی قرار گرفتهاند. شاه گفت: «من قبلا هم به خاطر آنها پا در میانی کردهام و باز هم این کار را میکنم، اما شک دارم که عراقیها توجهی بکنند. آخوندها در سرتاسر دنیای اسلام محکوم به فنا هستند».
و برای نمونه از این چند سطر چه میتوان آموخت؟ نخست اینکه رژیم صدام حسین ـ بر خلاف شاه ـ به اسلامگرایان فشار میآورده و میخواسته از طریق بستن مدارس مذهبی جلوی تبلیغات آنها را بگیرد. دوم اینکه شاه از فعالیت مدارس مذهبی ـ هم در ایران و هم در عراق ـ حمایت میکرده و در واقع در آستین خود مار میپرورده است. سوم اینکه شاه آنقدر متوهم و سادهلوح بوده که نمیتوانسته ارزیابی درستی از نیروی ویرانگر مذهب و جانسختی آخوندها داشته باشد و تصور میکرده آنها در حال زوال هستند! چهارم و از همه مهمتر اینکه اسدالله علم بهرغم تجربیاتی که با جریانهای اسلامگرا داشته و آنها را یکبار سرکوبیده است، در همین گفتوگو به شاه هیچ توصیهای نمیکند، مثلا اینکه او نباید تا این اندازه از آخوندها و فعالیتهای حوزه علمیه پشتیبانی مالی کند.
😉
جناب شباهنگ درستش همان اعلم است، چون علم آدم را یاد حضرت عباس میاندازد.
🙂
در خاطرات اسدالله خان فارغ از ذوب بودنش در سلطنت شاه، ما با شاهی آشنا میشویم که نیتش برای «ایران» خوب است اما کافی نیست و سرانجام او هم همانند هر مسلمان دیگری که تمام عمر در «برزخ» به سر میبرد، در برابر این اهریمنان تسلیم میشود و براستی که صدام خوب خطر اینها را احساس کرده بود.
شوربختانه تاریخ را با اما و اگر نمی نویسند و آنچه بر ما گذشته است با توجه به زمانه ای که در آن اتفاق افتاده، قابل تفسیر و نقد است.
من همیشه از دیدن شما مثل یک شاگرد بازیگوش خوشحال میشوم و امیدوارم روزی دوباره دست و قلم شما به نوشتن برود و ما هم از مطالب شما استفاده کنیم.
ارادتمند
با درود متقابل به شهاب عزیز,
حقیقتش من هر چه بیشتر صفحات تاریخ رو ورق میزنم بیشتر به این گفته معتقد میشم که “رهبر انقلاب ایران کسی نبود به جز شاه” که البته مذهبی و خرافاتی بودنش هم قسمتی از همین “رهبری” است. البته در دید تاریخی بیشتر شاه رو یک قربانی میدونم تا یک مقصر. یک جوان ناز پرورده بی جربزه و خرافاتی که در شرایط بسیار غیر معمول مجبور میشه مسولیت پادشاهی رو قبول کنه و بعد هم (طبق تمایل ذاتی خودش و غالب ایرانیان) عده ای چاپلوس دورش رو میگیرند و نتیجه اون رو همه میدونیم.
در همین راستا یک مساله دیگر هم که جدیدا بهش فکر میکنم اینه که حادثه ای که در سال ۵۷ اتفاق افتاد اصلا انقلاب نبود بلکه فروپاشی یک سیستم فاسد و پوسیده بود که موریانه طی سالها پایه های اون رو خورده بود و فقط منتظر یک تلنگر بود تا فرو بپاشه. البته در اینجا حتا اگر اتفاقات سال ۵۷ رو فروپاشی هم بدونیم باز هم نقش اول رهبری رو به شخص شاه میدم. در خاطرات بسیاری ذکر شده که روش همیشگی شاه برای حکومت “تفرقه بینداز و حکومت کن” در بین مقامات و دستگاه های مختلف حکومت خودش بوده به طوری که همه رو به جان همدیگه می انداخته و مجبور به جاسوسی از همدیگه میکرده. خوب شما وقتی خودت به اینصورت یک سیستم رو متزلزل بکنی انتظار داری موقع مواجهه با یک مشکل عمده این سیستم سر پا بمونه؟
البته لازم به توضیح نیست که این مساله نقش عوامل دیگر در فروپاشی/انقلاب ۵۷ رو کمرنگ نمیکنه ولی به نظرم به اشتباه نامیدن فروپاشی ۵۷ به عنوان “انقلاب” یک بد آموزی تاریخی برای اکنون ما داره و اونهم اینکه خیلی ها فکر میکنند با همون روش انقلابی (و به خصوص سرعتی) که در سال ۵۷ رژیم شاه فرو پاشید میشه حکومت آخوندها رو هم سرنگون کرد. در صورتیکه که این رژیم بر خلاف رژیم شاه که یک رژیم پوسیده و متزلزل بود (از نظر من) یک سیستم متصلب, متمرکز و مافیایی است. خلاصه اینکه من خیلی بعید میدونم الگوی فروپاشی ۵۷ (یا انقلاب یا هر چیز دیگری که شما اون رو بنامید) در مورد رژیم کنونی مثمر ثمر باشه.
من دو قسمت اول خاطرات محمد باهری را گوش کردم اما ایشان آنقدر آهسته حرف میزند که حوصله ام سر رفت و بقیه اش را گذاشتم برای بعد و به خاطرات دیگران گوش کردم. فکر کنم اگر با سرعت معمولی صحبت میکرد به جای 8 قسمت میشد 4 قسمت. مثل کتابهائی است که با حروف بزرگ چاپ میکنند که تعداد صفحاتش زیاد شود.
شیخ گرامی آیا خاطرات همشهری دیگر ایشان احمد مهبد را گوش کرده ای؟ اگر آری، دوست داشتم نظر شما را در مورد صحت سخنان ایشان بدانم.
در مورد باهری کاملا با شما موافقم کافر جان. آنقدر با مکث صحبت میکنه و توضیحات غیر ضرور میده که آدم دق مرگ میشه!
در مورد مهبد حقیقتش فراموش کرده بودم که چی گفته بود و به خاطر گل روی شما دیشب با “دور تند” یکبار دیگه گوش کردم و این نظر منه:
عنوان ایشون در تاریخ شفاهی “دیپلمات و مشاور نفتی شاه” ذکر میشه. خودمونی این میشه: دلال نفت خیلی خیلی با کلاس و سطح بالا. من در مورد تاریخ نفت ایران بی اطلاع نیستم و با اطمینان میگم دلال نفتی که در دهه ۷۰ مشاور شاه بوده باشه یعنی خدای پورسانت بگیری, زد و بند, معاملات پشت پرده و …
خاطراتش هم به نظر من بسیار بسیار مغرضانه است و بدون شک هنوز در اون مقطع زمانی که با تاریخ شفاهی مصاحبه میکنه با بازماندگان شاه “خرده حساب” داره و بیشتر سعی در تطهیر اقدامات خودش و متهم کردن شاه و دربار داره. خلاصه اینکه به نظرم خاطراتش در کل بی ارزشه البته شاید بشه از میان سطور یک چیزهایی فهمید.
من هم با شما موافقم که باهری یرخی چیزها را مغرضانه میگوید و اگر کسی نداند فکر میکند ایران و امریکا را این اداره میکرده. رفتم به آیزنهاور گفتم این جوری بکن، قوام از من میپرسید چکار کنم، شاه را نصیحت میکردم که این جوری بکن و آن جوری باش و … میگوید کمپانی نفتکش ایران مال او بوده و شاه ازش گرفته. تنها کسی است که میگوید رضا شاه جواهرات را با خودش برده بود و او و پسر قوام به دستور شاه رفته اند و ازش گرفته اند. حکایتی هم از اشرف میگوید که او را دعوت کرده بود و بعد با یک لباس توری نازک روی تخت خوابیده بود که او را اغوا کند. من هم فکر میکنم میشود چیزهائی در میان سخنان وی دریافت اما باید محتاط بود و هر چیزی را باور نکرد.
بعد از رضا شاه که در قیام ۱۲۹۹ ایران را نجات داد و بعد از شاهنشاه آریامهر که در سال ۱۳۲۰ و ۱۳۳۲ ایران را نجات داد،
” اسدالله اعلم شجاعترین و فداکارترین مرد ایرانی است.”
اوحتی به شاه گفته بود اگر این عملیات موفق نشد تقصیرها را به گردن من بیندازید و من را اعدام کنید
او فقط رجال زینت و المجالس نبود و از از نظامیان بی بخار نبود.
او و شاه را با هم به سرطان مبتلا کردند.
در ۲۲ بهمن یک اسدالله اعلم کم داشتیم !
یک نویسنده وخبرنگار قدیمی که اسمش یادم نیست
وقتی خانه و زندگی خود را رها میکنی و برای دفاع از کشور می روی ……
آقای اسدالله اعلم تجربه وقایع ۱۹ بهمن سال ۱۳۳۰ زابل را که به تحریک توده ایها و آخوندها بوجود آمده بود را داشت.
عجیب است که در ویکیپدیا فارسی این وقایع از زبان یک توده ای نوشته شده و آخوندها نیز روایت خود را در ایرنا و جاهای دیگر نوشته اند.
اما حقیقت کشتن بازرس و انتخابات و چند تن از مسئولین توسط شورشیان بود.
من اخیرا جایی خواندم که ویکی پدیای فارسی عمدتا در دست نویسندگان و “تاریخ سازان” رژیم فعلی افتاده.
الله اعلم!