برای دختر ایران،حدیث نجفی یکی از مهمترین نمادهای جنبش زندگی است؛ فردا روز اوست!
آن روزی که گشت ارشاد جمهوری اسلامی جاوید نام مهسا امینی را بازداشت کرد و بعدش هم به طرز وحشیانه ای به قتل رساند، هیچکس شاید فکر نمیکرد این مرگ و آن نام بلند و متبرک چنین رمزی شود و یک ایران را بیدار کند. گر چه مرگ مهسا اتفاق بود، اما بی شک مقاومت او در بازداشتگاه باعث شده است که جنایتکاران نظام او را به قتل برسانند و دقیقا پس از این مقاومت است که ایران گویی از خواب بر میخیزد و فرزندانش را صدا میزند.


مرگ فجیع حدیث نجفی شوربختانه با ناشیگری آیت الله بی بی سی فارسی همراه شد و در آن روزهای اول جنبش لشگر سایبری نظام هم با پخش کردن عکس خواهر حدیث بر خاکش و کات کردن دیگران و نوشتن این جمله که تنها چرا ۳ نفر بر مزار این دختر جمع شده اند، مورد مرگ ترانه موسوی در سال ۸۸ و شگردهای اطلاعاتی را برای مردم زنده کردند و همین شک و تردید باعث شد مرگ شجاعانه و قتل فجیع این دختر توسط ارتش سایبری نظام به حاشیه برده شود.


همه چیز از یک عکس شروع شد. دختری که موهایش را میبندد و در تظاهرات های شبانه سمبل شجاعت و الهام بخش دیگر جوانان میشود. نام این دختر در زیر آن عکس حدیث نجفی عنوان میشود که توسط رژیم با چند گلوله به قتل رسیده است. تمام شبکه های اجتماعی پر میشود از عکس او و درست در همین لحظات است که رسانه دولت فخیمه بریتانیا اعلام میکند آن دختری که موهایش را بسته است تماس گرفته و گفته است :
زنده است و حدیث نجفی نیست!
درست در زمانی که از خون مهسا، خون پشت خون جوشش میکند و ایران را بیدار میکند، سپاه سایبری هم یک عکس تقطیع شده منتشر میکند که بر سر خاک حدیث چرا فقط ۳ نفر حضور دارند؟ این عکس شک و تردید مردم را بیشتر میکند و همه تصمیم میگیرند تا روشن شدن ماجرا از کنار نام حدیث نجفی عبور کنند! واقعا چگونه میشود این ظلم بی پایان جمهوری جنایت را با کلمات عقیم به تصویر کشید؟
دختری ۴۰ کیلویی را گلوله باران میکنند و پس از قتلش، هویتش را هم به یغما میبرند و خانواده داغدارش را هم سیبل بدترین توهین ها میکنند که بله، حدیث نجفی وجود خارجی ندارد و میخواهند پس از چند روز او را به تلویزیون بیاورند و خون دیگر مبارزان را لوث کنند.
سناریوسازی ارتش سایبری نظام برای عدم نماد شدن حدیث نجفی در آن شب جنایت جواب میدهد و این دختری که باید الگوی دیگران شود، هم جانش را از دست میدهد و هم نامش را آلوده به نیرنگ میکنند.
بی بی سی فارسی کثیف باید از خانواده محترم نجفی عذرخواهی کند که اینگونه با ناشیگری باعث شدند یاد و نام این دختر توسط نظام به یغما رود. در کنار این جنایت، اوباش تجزیه طلب مخفی چو حسن شریعتمداری و لشگر سایبری ۲۰۰ دلاری های الهام علیف ها و اردوغان ها و پانترک های جاعل هم در بوق و کرنا کرده اند که بله، چون حدیث ترک بوده است، او را در میان قهرمانان جا نداده اند و زبان او ( بر فرض که زبان اولش ترکی باشد) باعث تبعیض شده است.
مورد دیگر در پرونده حدیث، متاسفانه خامی و شوکه بودن خواهرش بود که نتوانست در شبکه های اجتماعی خبررسانی اش را به نحو صحیح انجام دهد. البته بر او گناهی نیست چرا که شرایط عادی نداشتند و هم از مردم حرف میشنیدند و هم حکومت دشنه اش را زیر گلوی این خانواده گذاشته بود. بگذریم، در حق حدیث جفا شد و سنگ قبر او شاید بهترین پاسخ به نامردمان جمهوری اسلامی و کفتارهای تجزیه طلب و فرصت طلبهایی چو حسن شریعتمداری باشد که در آن او را فارغ از قوم گرایی و قوم پرستی، به درستی دختر ایران معرفی میکنند.
ما به حدیث نجفی و خانواده او مدیون هستیم. فردا روز اوست، خیابان هارا برای اوباش جمهوری اسلامی جهنم میکنیم و با یاد حدیث نجفی به جنایت نازی آباد می اندیشیم و ایران را سرانجام پس خواهیم گرفت!


به نظر، مرزهای هر پدیده ای با خودش متولد می شوند، همراهش رشد می کنند و همراهش سقوطش می دهند و هم سقوط می کنند. انسان، آزادی، توحش، مرز هر یک درون خود اوست و تقدیرش شاید در جغرافیایی، زمانه ای یا ساختاری. من حاضر نیستم هیچ مرزی مگر آزادی را سدّ ِ آزادی قرار دهم. حتی در آن اعصار که پر ادعا و دریوزه، هنوز عاجزم که میان انسان آزاد و آزادی ساختاری خود تصحیح بوجود آورم و از قِبلش برای همنوعی گمنام در آنسوی مرزهایم فاجعه خلق می کنم؛ بی احساس مسئولیتی همچون مردمانی که از سر سرگرمی در گوشه ی شهری تمیز به ادرار خندانند هیچ از هیمنه ای که بر دوشش انداخته ام بر عهده نمی گیرم.
اگر بهترین سدّ و مرز برای دخمه ی آزادی خود آزادی است چرا برای دشت توحش دیواری از جنس خودش و نه حتی ارزنی کمتر از آن، میسر بقامان نباشد؟ همه ی آن ابزارهای فضیلت گرا که ساخته ایم در هر ماشین صاحب روحی برای تنیدن با زبان و کالبدی از جنس خودش و بر ستون های خودش ارزشمند و کارآمدند. مگر اندک کسانی که از درهای بی برگشت گذشته اند کسی را ندیده ام که به این درک رسیده باشد که نمی توان با دسته گلی از مرغزار به نبرد تمدنی بیگانه رفت. اما پخمگان بزدل و ناتوان از گونه مان که از عواقب و هزینه های دانستن آگاه و گریزانند پشت کتاب ها، میکروفون ها و شاید هم روی صندلی های هئت منصفه به نشخوار و استمرار هزینه تراشی های بی مالیاتشان مشغولند. نمی توان بی آنکه سبُکی آرنت ها در یک دست و سنگینی نبرد من ها در دیگر دست را توامان زیست، به جنگ بی مرزی های وقیحانه بی تمام نژادمان رفت. باید چشید و هزینه های رد شدن از آن درها را پرداخت تا بتوان با قلبی مملو از انسان و ذهنی لبریز از خلاقه ی توحش لگد در دل هر توحشی گذاشت و سپس واقع بینانه نیم نگاهی به پیروزی های دوردستی که قبل از آن درها تنها مخدری برای تسکین و مردابی شدن هامانند هم انداخت، آنوقت من هم خشنود از امنیت های خود-تصحیح مان مصّورتر و عمیق تر برای ستونی در روزنامه ای گمنام در شرق دور، داستان های به ظاهر اروتیکم را برای همان یکی دو دلداده ی بازمانده از سایه ی قرون هزینه های هولناکمان که با خواندنش به یاد کشتی های کوچ از مادرشان می افتند ادامه خواهم داد. برایم چه فرقی دارد تهران، ترشیز، تایوان..
باز دیروز یکی از اندکانمان را کشتند. می دانم که خانواده ای دیگر جهانی دیگر آسمانی دیگر مرد. همان آسمانی که عمو داستا تعجب می کرد چگونه مردمانی چنین بد اندیش و هوس کیش زیر ستارگانش به زندگانی سرگرمند. بی مسئولیتی ها تنها با کمی دغدغه های ریاوار به امرار معاششان سرگرمند و ملاحظه گران قانون و آزادی به چکمه مال کردن موکلانشان با ترس ها و غرورهایی که نمی گذارند در مه قدم روی ریل ها بگذارند و همان اتاق های تخدیر و نگرانی را کم هزینه تر می بینند. پودر خامه ی دانمارکی ام را درون قهوه ی فوری ریختم، نخوردم و درست وقتی در فکر بابا و دوری های دستپخت مردمانمان بودم زیر بارانی که خیلی دوستش دارم دری دیگر را بستم و رفتم تا انسانی ترین دریافت هایم از جهان را به بوته ی آزمایشی سرخ بگذارم. اما بازگشت از ناکافی بودنم می گوید و یا اشتباهی رفتن هایم اما نه! او فقط می پرسد تنها رفتی؟ قدرتی در بستن این درها و تاباندن عینیت درون به بیرون دیده ام که زیرک ترین توحش ها را قبض روح می کند اما در برابر تمایل همگانی بر اهمیت ندادن، برای در هم نریختن خویش خیرگی را تمرین مدارا می کند.
حیف از مه سا ها و آن بی مزارهای گمنام که این دغدغه مندشان هم ریاکارانه در لفافه گرداندن همین باز مانده ی کلامش را به احترام مرزهای مشروطه در کوچه های صعب العبور و گم به دوردور می برد و جایی که باید آغازش کند مهر ختامش می زند. راستی، مرزهای آزادی و مشروطه کجاست.. آیا می شود ممنوعه ترین دفاعیات از رعایت انسان را ..
بروم. زیاده از مسئولیت هایم حق می خواهم. هنوز نه.. ظرف کوچکم برای سیراب کردن حرام زاده هایی که تشنه ی درهای بازند خیلی محقر است. تازه گربه ها هم حق دارند.