مجتهدی که در تشخیص اسهال مهارت داشت
سالی در قم بیماری وبا شایع شد و گروه گروه مردم شهر را به دیار آخرت می فرستاد. روزی از همان روزها، مردی خدمت حاجی ملا صادق برای جماعت مغرب و عشاء شرفیاب شده بود. حاجی از او در مورد
Read moreسالی در قم بیماری وبا شایع شد و گروه گروه مردم شهر را به دیار آخرت می فرستاد. روزی از همان روزها، مردی خدمت حاجی ملا صادق برای جماعت مغرب و عشاء شرفیاب شده بود. حاجی از او در مورد
Read moreمردی سالخورده همه روزه از محله دوردستی در قم، به محله حاجی می آمد و دستگیره در خانه حاجی را می بوسید. از او می پرسند، چرا به این کار مداومت می کند. وی گفت: روزی با عیالم که از
Read moreطبيبى به نام دكتر سيّد على ميرعلايى ، روز آخر عمر شيخ محمد علی دزفولی اصفهانی! به عيادت او آمد. حال شيخ را كه ديد به فكر فرو رفت، قرآنى طلبيد و با حالتى نگران استخاره كرد و پس از
Read moreزمانى رئيس نظام وظيفه اصفهان، مرا كه از اهواز براى ديدار با پدر بزرگوارم آيتاللّه مدرس فتحى به اصفهان آمده بودم در تنگنا قرار داده بود و میگفت بايد به خدمت سربازى بروى. من به پدرم جريان مزاحمت او را
Read moreمن از طلاب مدرسه جده كوچك (نام یک مدرسه طلاب در اصفهان) بودم. در يكى از روزهاى دهه عاشورا به حجره شيخ محمد علی مدرس دزفولی رفته و پيشنهاد كردم به اتفاق ايشان به مجلس عزاى حضرت سيّد الشهدأ عليه
Read moreحقير محمّد حسن مدرّس فتحى شايد پنج يا شش ساله بودم و محمّد حسين برادرم كوچك تر بود كه پدرمان مريض و به ذات الريه مبتلا شد. همه از حيات او قطع اميد كرده، مرگش به نظر طبيب و اطرافيان
Read moreمرحوم حاج سیّد ابوالحسن کرونی نقل کردند که در منزل مرحوم حاج آقا حسن ملاّباشی بودیم و برادر ایشان سیّد مرتضی ملاباشی نیز تشریف داشت، من به آقای دزفولی ( آیه اللّه مدرّس فتحی معروف به شیخ محمّد علی دزفولی)
Read moreبا سرور خویش عبدالقادر گیلانی در مدرسه نظامیه بودم فقیهان و درویشان بر او گرد آمده بودند. ایشان در مورد قضا و قدر سخن میگفت. در هنگام صحبت ماری بزرگ از سقف بر دامنش افتاد و در نتیجه تمام حاضران از دور او فرار کردند و کسی جز خود ایشان باقی نماند. مار به درون لباس شیخ خزید، روی بدن او خزید تا به یقه اش رسید و رو به طرف گردنش کرد. با این همه شیخ سخن خود را قطع نکرد و حالت نشستنش نیز تغییر نیافت. مار بر زمین فرود آمد و بر قامت خویش در پیشگاه او راست ایستاد. سپس صدایی از خود بیرون آورد و با کلامی که ما آن را نفهمیدیم با ایشان سخن گفت و سپس رفت.
Read moreدر كتاب کرامات و حکایات عاشقان خدا جلد اول، آمده است كه روزی جمعی از اشرار اصفهان که مرتکب هرگونه خلافی شده بودند،تصمیم می گیرند کار جدیدی و سرگرمی تازه ای برای آن روز خود بسازند.پس از شور و مشورت با یکدیگر،به این فکر می افتند که یک نفر آخوند را پیدا کرده و سر به سر او گذاشته و به اصطلاح خودشان تفریحی بکنند!
به همین خاطر در خیابان و کوچه به دنبال یک آخوند می گردند که از قضا چشم آنان به عارف بالله و سالک الی الله مرحوم حضرت آیت الله حاج شیخ بیدآبادی(رضوان الله علیه) می افتد که در حال گذر بودند.
Read moreمرحوم محدث قمی رحمهالله نقل کرده از استادش مرحوم (محدث نوری ) اعلی الله مقامه که گفت : ملا صالح مازندرانی می گفت : من از جانب خداوند بر طلاب علوم دینیه حجت می باشم به علت این که هیچ
Read more