داستان کاروان اسلام (3)- صادق هدایت
ادامه داستان: گروهی از روحانیون متحجر به اروپا میروند تا کفار آنجا را مسلمان کنند. آنها به برلین میرسند و در انجا مستقر میشوند. نویسنده داستان که با آنها همراه بوده از آنها جدا میشود و به پاریس محل اقامت
ادامه داستان: گروهی از روحانیون متحجر به اروپا میروند تا کفار آنجا را مسلمان کنند. آنها به برلین میرسند و در انجا مستقر میشوند. نویسنده داستان که با آنها همراه بوده از آنها جدا میشود و به پاریس محل اقامت
آن که حقیقت را نمی داند فقط بی شعور است، اما آن که حقیقت را می داند و آن را دروغ می نامد ، تبهکار است…!آندره آ: بدبخت کشوری که قهرمان ندارد!گالیله: نه. بدبخت کشوری که احتیاج به قهرمان دارد…!زندگی
زنده یاد صادق هدایت روشنفکری بود بسیار جلوتر از زمانه خویش. او بدرستی خطر نفوذ آخوندها را فهمیده بود و برخلاف روشنفکرنماهای آن دوره که هم عرق میخوردند و هم از آخوندها تجلیل میکردند، جماعت متحجر آخوندها را خطری برای ایران و جهان میدانست.
داستانی که او در کتاب کاروان اسلام نوشته حاکی از شناخت عمیق او از جهان بینی آخوندهای شیعه دارد. اینک برویم به بقیه مکالمات بین چند آخوند که در قطار هستند و به سمت برلین در حرکتند:
آخ پینوکیو، چقدر دلم برایت می سوزد .پدر ژپتو که رفت و تو آدمک چوبی وارث آن مرتحل شدی ، چقدر تعجب کردیم. آخه تو هنوز حتی آدم نشده بودی! دیگر خبر نداشتیم که روی بدنام ترین قهرمانان داستانها را
زنده یاد صادق هدایت کتابی دارد به نام کاروان اسلام که شرح داستان طنزگونه ای است از مسافرت چند نفر از آخوندهای متحجر و عقب مانده به اروپا برای مسلمان کردن آن جماعت سفید مو طلایی کافر.
صادق هدایت چیزهایی را که به طنز نوشته امروزه ما با چشم خود بصورت واقعیت تلخ مشاهده می کنیم:
بخشی از «ترانههای نوازش» مجله خردسال شماره ۶۸، صفحه ۲۷، برای کودکان، سروده مصطفی رحماندوست: گل پسرم را قربون، تاج سرم را قربون، میخواد بره مدرسه، بخونه حساب و هندسه، بزرگ بشه زن بگیره، عروس برای من بگیره، خودش کنارم
مادرم راست می گفت. بابام حکم کرده بود که ناهید را بفرستیم قالی بافی کار کند. قالی بافی برای ناهید خوب بود چون می توانست هم کمک خرجی ما باشد و هم راهی برای تهیه جهیزیه خودش.
مواظب باشيد كه بنده ی ايده آل ها نشويد وگرنه به زودی نوكر موعظه گران خواهيد شد…! … رفتن به جايی را كه با رفتن به آن نمی رسيم بايد ترك كنيم و بحث درباره ی موضوع هايی كه با بحث
غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچ جا راه نمی برد، اما نباید ایستاد. با این که می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم؛ مردیم به درک…! نامه های صمد بهرنگی/ گردآورنده اسد
جلو سینما جمعیت موج می زد. با کمال خوش شانسی از لابلای جمعیت دائی ام را دیدم که با لباس پاسبانی اش مردم را با به سمت بیرون باچه بلیط فروشی هل میداد. تا چشمم به دائی جان افتاد معطل