ماجرای فیلم گنج قارون- (نوشته محمود طوقی)
بخت با من بود که دائی ام مامور انتظامات جلو سینما بود وگرنه بلیت که گیرم نمی آمد هیچ، زیر دست و پا هم له میشدم. جلو سینما جای سوزن انداختن نبود. به قول مادرم نقل این بود که خر
بخت با من بود که دائی ام مامور انتظامات جلو سینما بود وگرنه بلیت که گیرم نمی آمد هیچ، زیر دست و پا هم له میشدم. جلو سینما جای سوزن انداختن نبود. به قول مادرم نقل این بود که خر
مگرمیشد؟ مگرمیشود؟ یعنی همه؟ نه، نه، این باید یک کابوس تلخ باشد. همانطور که در جوی افتاده بود این منظره غیر قابل باور را مینگریست و گوئی قدرت حرکت را از او گرفته بودند. مگرمیشد که همه زنها در یک
«من صدایم را به پشتیبانی از آقای شاپور بختیار با سربلندی هر چه تمامتر بلند میكنم، حتی اگر این صدا در فضا تنها بماند. من از تنها ماندن هرگز هراسی به دل راه ندادهام. ولی این بار میترسم. نه به
معلوم نمی شود کتابهای به زبان مادری که در دسترس هر کودک، نوجوان یا جوانی بوده تا میل به دانستن او را سیراب کند به ایرانیان خیانت کرده یا خدمت. ریشه هر کدام از این نامداران دهه چهل شمسی را
هاینریش بل در سال ۱۹۱۷ در شهر کلن در آلمان به دنیا آمد. چندی در یک کتابفروشی کارآموزی کرد. از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ که سال از پای در آمدن حکومت نازی است در ارتش خدمت میکرد، آنگاه به اسارت متفقین
هیاهوی مستان خواب از سرم میپراند. به مجله تایم میپردازم. مقالهای دارد در مورد لختیهای اروپا و تاکیدی بر اینکه آلمانها بیش از سایر اروپاییان از این سبک استقبال میکنند و سواحل و جزایر مختلف از دختران و پسران آلمانی