به یاد یک فاحشه
آن زمان که بچه بودم فاحشه معروفی در آبادان بود به نام مهین چمنی که نامش در زبان محاوره ای تبدیل شده بود به میچمنی. شهرت میچمنی به دلیل زیبائی، خوش پوشی و یا خانم بزرگ بودن نبود. شهرت او تنها به این دلیل بود که او به راحتی در دسترس بود. چمنی فامیلش بود اما بسیاری آن را لقب این فاحشه ارزان میپنداشتند. چمنی، روی چمن، مهین چمنی، مهین روی چمن.
یک بار او را دیدم. توی اتوبوس با برادر بزرگترم نشسته بودم که گفت نگاه کن، نگاه کن، میچمنی. روی او خم شدم تا این موجود عجیب را که این همه اسمش را شنیده بودم ببینم. زنی را دیدم مانند زنهای دیگر که خود را در چادر پوشانده، لباس چیت پوشیده و پیژامه گشاد چیت پاهایش را پوشانده بود. با دمپائی های پلاستیکی توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و معلوم بود که راحت نیست، شاید شرمزده از انگشتها و نگاههائی که به او خیره شده بود.
پس از آن هیچگاه او را ندیدم چرا که آن هنگام من یک پسربچه بودم و پیش از آن که به جوانی برسم و بتوانم افتخار آشنائی او را از نزدیک داشته باشم انقلاب اسلامی رخ داد. در آبادان هم مانند هر شهر دیگر کمیته های انقلاب که تازه تشکیل شده بودند تلاش میکردند که افراد ضد انقلاب و بازماندگان رژیم سابق را یافته و مجازات کنند. مجازات در اکثر موارد تیرباران محکومین بود. در فقدان گناهکار بسیاری از آنها که دستگیر شدند تنها قربانیان بازی خون در سرزمین بی قانون بودند. خدای خشمگین و انتقامجوی انقلاب وارد شده بود و باورمندانش خدای جدید را میستودند. خدای تشنه انقلاب برای خون تنوره میکشید و ستایشگران او ضعیف جامعه را در پایش قربانی میکردند، با آرزوی فردائی بهتر برای خود و فرزندانشان.
یکی از ضد انقلابهایی که دستگیر کردند میچمنی بود که آن زمان زنی جا افتاده بود. جرمش این بود که مردان پاکدامن را فریب میداده است و برای گناهانش به اعدام محکوم شد. یک روز هم او را جلوی جوخه اعدام قرار دادند و ستایندگان خدای جنون تیربارانش کردند. بدون عشق زندگی کرد و بدون عشق کشته شد. مرگ ناعادلانه آن زن بینوا به من آموخت که فقر بسیار گرانتر از آن است که ما میپنداریم.


این یادنامه را سالها پیش به انگلیسی نوشته و در سایت دیگری منتشر کردم. در این روزهای سالگرد انقلاب شکوهمند فکر کردم که خوب است فارسی آن را منتشر کنم تا یادی باشد از قربانیان بی نام انقلاب و عدالت اسلامی. یادشان گرامی.
چقدر زندگی انسانهای مختلف در این انقلاب ننگین تباه شد.
تاسف در اینجا است که کم نبودند مردمانی که از این تباهی حمایت نموده وگاه خود به آن دست زدند. آخوندها خود را در مغز مردم کاشته بودند. کاش دیگر چنین نباشد.
:((((
من رو یاد یک ماجرایی انداختی کافر جان.
موج هیپی ها که تو آمریکا راه افتاد به ایران هم سرایت کرده بود (البته طبق معمول فقط ظاهرش) و تو محل ما حسین آقا نامی چند سال قبل از انقلاب ریش و سیبیل و موی سر رو کوتاه نمیکرد و شد نماد هیپی ها در محله. به تاسی از اون چند تا اوباش محله هم کم کم از حسین آقا پیروی کردند و با ظاهری مشابه شدند نوچه های حسین آقا و ….
وجود افرادی با چنین شکل و شمایلی تو محله نسبتا سنتی ما کمی تو ذوق میزد و چند بار هم داشت کار به جاهای باریک میکشید.
سرتون رو درد نیارم بعد از ۲۲ بهمن ۵۷ حسین آقا و نوچه هاش با همون شمایل پشمالو همگی ژ-۳ به دست شدند جزو اولین نیروهای کمیته محل!!! یعنی میخوام بگم عامل اصلی پیوستن چنین فردی به کمیته یکی فرصت طلبی بود و از اون مهمتر “پشم”!
تا سالهای جنگ هم یادم میاد که حسین آقا تو همین جلد انقلابی مونده بود و همیشه از اینکه فلان جا مجروح آمده و داریم میریم فلان کمک رو بکنیم (اکثرا جهت تیغ زدن کسبه) و از این حرفها میزد. البته یادم نمیاد که هیچ موقع شنیده باشم که خودش هم به جبهه رفت و جنگید یا نه.
حالا میچمنی فاحشه بود یا حسین آقا؟
البته حسین آقا. در محله ما نیز تعدادی هیپی شده بودند و در محله های مرفه تعداد هیپی ها بسیار بیشتر بود. موی ژولیده و ریش و شلوار پاچه گشاد و پیراهن یخه تا ناف باز میپوشیدند و گردنبند صلیب و قرص کمر و از این چیزها می انداختند و سیگار میکشیدند اما معتاد فقط یکی دو تا داشتیم. در محله ما یک خانواده عراقی هم بودند که زمانی که شاه شیعیان عراق را پناه داد اینها به ایران آمدند و در محله ما ساکن شدند. زمانی که تشنجها آغاز شد اینها بر ضد شاه از همه آتشی تر بودند و پس از انقلاب هم جزو اولین کمیته ای ها و سپس پاسداران بودند. چنانچه شنیدم دو تا از برادرها بر سر زدن تیر خلاص به اعدامیان با هم دعوا میکردند. یادم می آید که دربدر دنبال یکی دیگر از بچه های محل که مجاهد بود و پنهان شده بود میگشتند. کسی که زمانی همبازی شان بود. از جهل و پستی آن خانواده نمکدان شکن هر چه بگویم کم گفته ام.