وقتی به آلمان می روید، در آنجا آبجو هم می خورید؟!
بخشی از خاطرات یکی از پنجاه و هفتی ها به نام حسن ماسالی که از نوجوانی بر علیه شاه مبارزه میکرد و عاقبت سر از عراق و فلسطین درآورد و با هسته های تروریستی آن زمان همکاری میکرد را در اینجا می خوانید. او درباره کج فهمی و حماقت قهرمان چپول های ایرانی یعنی اشرف دهقانی اینگونه می نویسد:
… مدت کوتاهی از فرار اشرف دهقانی و زندگی مخفی او در ایران ســپری نشــده بود، که از داخل کشــور به ما خبر دادند، رفیق اشرف دهقانی در اثر شــکنجه هایی که در زندان متحمل شــده، گاهگاهی دچار حالت ضعف و حواس پرتی می شــود؛ بنابراین اســتمرار زندگی مخفی در ایران، می تواند برایش خطرناک باشد. از این رو کادر رهبری ســازمان تصمیم گرفت که ایشــان را همراه دو نفــر از پیک چریک ها از طریق مرز ایران- عراق، به خاورمیانه به نزد ما بفرســتند تا از ایشــان مراقبت و نگهداری کنیم.
در تاریخ تعیین شــده، به اتفاق محمد حرمتی پــور، با اتومبیل لندرور به طرف مرز ایران و عراق حرکت کردیم. اتومبیل را در بیابانی، پشــت یک تپه، پارک کردیم و هنگام شــب، پیاده به طرف مرز و قرارگاه مخفی خودمان که قبلا شناسایی کرده بودیــم، پس از مدتی یک دوربین تهیه کرده بودیم که شب ها می توانستیم، همه چیز را ببینیم. به این ترتیب، در نزدیکی مرز ایران، سر قرارگاه، حاضر شدیم و رفیق ” اشرف دهقانی” را تحویل گرفتیم.
در بغــداد یک اقامتگاه با ســه اتاق را مخفیانه، ســازماندهی کــرده بودیم.
بر اســاس سفارشــاتی که از تشکیلات درون کشــور به ما کرده بودند، یک اتاق ویژه، به ایشــان اختصاص دادیم و رفتم یک تشــک خوب و ملحفه و پتو خریداری کــردم تا این رفیق زجردیده و عذاب کشــیده ی ما خوب اســتراحت کند. همچنین مقداری سبزی و گوشت و برنج خریداری کردم و غذای خوبی پختم و برایش آماده کــردم. غــذا ی مختصری خورد؛ اما موقــع خواب دیدم که در راهــرو قدم می زند و نمی خوابد، پرسیدم: رفیق هنوز ناراحت هستی، چرا نمی خوابی؟
پاسخ داد: رفیق، همه ی اینها بورژوائی است!!
گفتم: حالا برو استراحت کن، فردا برایت توضیح می دهم.
روز بعد، پرسید: وقتی به آلمان می روید، در آنجا آبجو هم می خورید؟!!
گفتــم: آب آلمان را نمی شــود زیاد خورد، تولید ســنگ کلیــه می کند؛ حتی آب آشــامیدنی را بایــد بخریم. به علاوه، خودم و دوســتانم گاهگاهــی آبجو یا شراب می خوریــم و با مبارزه ی سیاســی منافــات ندارد.
این گفتگو در اینجا برای مدتی ختم شد اما پس از مدتی، دوباره به من رجوع کرد و گفت: رفیق وقتی به خارج رفت و آمد می کنی، کیف سامســونت هم در دســت می گیری و لباس شیک می پوشی!؟
گفتم: رفیق عزیز، من چندین ســال اســت که با گذرنامه ی تقلبی به کشورهای مختلف ســفر می کنم اگر لباس ژنده یا “چریکی” بپوشــم، فوری به من مشــکوک می شــوند و مرا دســتگیر می کنند، خصوصاً پلیس در کشورهای عربی و جهان سوم به ظاهر آدم ها نگاه می کند. این طور که رفت و آمد می کنم، گاهگاهی حتی سلام نظامی می دهند و هنگام تفتیش عذرخواهی نیز می کنند.
در فصل تابســتان، در عراق و برخی کشــورهای عربی، هوا گرم و مرطوب بود. همچنیــن سر و کله زدن با عناصر بوروکرات و وقت نشــناس، گاهگاهی ما را کلافه می کرد. هنگام اســتراحت، گاهگاهی موسیقی شاد ایرانی و خارجی گوش می کردیم اما این کار ما، با فرهنگ چریکی تطابق نداشت. لذا رفیق اشرف به ما تذکر می داد که این موســیقی و آهنگ ها، بورژوائی هســتند و یک مبارز چریک و انقلابی نباید این ها را گوش کند.
البته ما در خارج از کشــور نیز با چنین تفکر و پدیده ای سر و کار داشــتیم. به طور مثال دوســتانی که در آمریکا طرفدار مائو شــده بودند، برای اینکه ثابت کنند خیلی چریک و مبارز و طرفدار زحمتکشــان شــده اند، لباس ژنده و کاپشن نظامی پوشیده و حمام نمی گرفتند، به طوری که لباس و بدنشان همیشه بو می داد.
آخرین بار که شاه در آمریکا با جیمی کارتر دیدار داشت و مراسمی در جلوی کاخ ســفید برگزار می کردند، دوستان ما نیز در چارچوب کنفدراسیون، قرار گذاشته بودند که با مشارکت همه دانشجویان، تظاهرات وسیعی برعلیه شاه در جلوی کاخ سفید سازماندهی کنند. به یاد دارم که عده ای از دوستان مقیم آمریکا به من رجوع کرده و گفتند: که تعداد زیادی پلیس برای حفاظت شــاه بســیج کرده اند و ممکن است نتوانیم به کاخ سفید نزدیک شویم، چه کارکنیم؟
به شــوخی گفتم: به دوستان “مائوئیست” ما در آمریکا بگوئید که برای پراکنده کردن نیروهای پلیس، بهترین کار این اســت که جوراب هایشــان را به ســوی پلیس پرتاب کنند؛ پلیس به خاطر بوی جوراب آنها، زود پراکنده خواهد شد!
کتاب نگرشی به آینده – جلد اول صفحه ۳۶۰


مثل یک کابوس وحشتناک،
که زندگی و شادی بعضی جوانان را در آن زمان و سپس زندگی همه ایرانیان را بنوعی نابود کرد.
و من سبب این را سازمانهای جاسوسی روسیه و چین و حتی انگلیس و آلمان و فرانسه می دانم.
فقر در جامعه های مسلمان عقده روحی و روانی درست می کند. عقده هایی که بسیار خطرناک و مهلکند.
شاید هیچ کشوری به اندازه هندوستان فقیر نداشته باشد ولی هیچ فقیر هندی را نمی بینید که مثل یک فقیر ایرانی یا یک فقیر ترک یا یک فقیر افغانی رفتار کند چون فقر برای یک هندی عقده حقارت و حسادت و کینه درست نمی کند ولی برای یک ایرانی فقر فورا به عقده و کینه و حقارت تبدیل می شود. این کینه ها و عقده ها روی هم انباشته می شود تا اگر فرصت طلایی مثل عن قلاب ۵۷ بدست آمد همه با هم به یکباره منفجر شده و تاک و تاکستان را با هم به آتش بکشد.
درست است که خارجی ها از ضعف های ما سو استفاده می کنند و هیزم توی آتش سوختن کشور می ریزند ولی مقصر اصلی باز خودمان هستیم نه آنها.
همه این چروک بازی های زمان شاه و تروریست بازی های مجاهدها و بقیه شون همه و همه از فقر فرهنگی که از عقده های روی هم انباشته شده فقر مادی حاصل شده بود سرمنشا می گیرد.
بزرگترین و بزرگترین و بزرگترین اشتباه دستگاه امنیت زمان شاه این بود که به این سبیل چخماقی های کمون و مجاهد لقب سیاسی داده بود و برای آنها زندان های مجزا و بخصوص تهیه کرده بود.
این عقده ای های خائن و بی وطن اصلا سیاسی نبودند. رهبرانشان مشتی جانور از نوع خمینی بودند و پیروانشان مشتی عقده ای بی همه چیز بودند که پشت عنوان سیاسی هویت پیدا می کردند و کی توانستند تو توهم خودشان برای خودشان کسی باشند و کنارش چند تا دختر را هم بلند کنند. همه آنها مشتی تروریست بی سر و پا بودند که باید وسط قاتل ها و دزدهای زندانی نگه داشته می شدند چون در آخر روز موقع جمع بندی همه اینها از هر قاتلی قاتل ترند و از هر دزدی دزدتر.
مردم بی سواد و جو گیر ایران در آن سالها هم از درد بی سوادی توهم برشون داشت که چون این عوضی ها سیاسی اند پس لابد یک چیزی می فهمند و می دانند که آنها نمی فهمند و نمی دانند. همین اشتباه در نهایت به فاجعه ۵۷ کشیده شد و تاک و تاکستان سوخت!
بزرگترین تکرار اشتباه این است که دوباره اینها را داخل آدم حساب کنیم و سعی کنیم با آنها دیالوگ داشته باشیم. عقده ای و روانی و دیوانه را باید پزشک مداوا کند و این کار تخصصی متخصص خودش را می خواهد. این جایگاه ما نیست که دیوانه و روانی را عاقل کنیم. باید تفاله های چروک و چپولی را که از آن دوران هنوز مانده اند طرد کرد و کاملا بی محلی کرد چون مطمئن باشید اگر زمان را می شد به عقب برگرداند اینها دوباره همان کارهایی را می کنند که در سال ۵۷ کردند. رفتار اینها چه آن موقع و چه الان نتیجه مرض های روحی آنهاست نه زاییده اندیشه و حساب و کتاب آنها.
من سرگذشت این تروریستهای چپ و مجاهد را می خوانم متوجه این نکته شدم که اینها بیشترین مشخصه شان خلافکاری بود.
اینها همه کار میکردند، از جعل شناسنامه بگیر تا قاچاق اسلحه و آدم کشی و هواپیما ربایی و سرقت بانک و غیره
قاتلینی که با کشتن چند نفر و سارقینی که با زدن چند بانک و جواهر فروشی اغنا می شوند قاتل ها و سارق های معمولی اند.
قاتلینی که فقط با کشتن همه و سارقینی که فقط با خالی کردن کل خزانه اغنا می شوند پشت یک ایدیولوژی قایم شده و اسم خودشان را می گذارند سیاسی.
اگر جرم قاتل و دزد معمولی اعدام باشد این سیاسیون را باید هزاران بار اعدام کرد چون از هر چی مجرم هست مجرم ترند.
تجربه عن قلاب ۵۷ قانون ننوشته بالا را اثبات کرد. جرم خمینی، خلخالی، سد علی، رفسنجانی، لاجوردی، رجوی که همه سیاسیون زمان شاه بودند خدا وکیلیش چند بار اعدام بود؟