مجتهدی که دنبال خانه خالی میگردید!
آیت الله دستغیب در کتاب داستانهای شگفت، ماجرایی را از زبان آیت الله بنی صدر همدانی (پدر همین ابولحسن خان همیشه در صحنه) نقل می کند که خیلی جالب است:
مرحوم آقای بنی صدر همدانی از آن مرحوم نقل کرده اند :
مرحوم آیت الله حاج سید محمد علی، یکی از مردان مخلص خدا بود.
از خصوصیات ایشان (یعنی آیت الله حاج سید محمد علی) این بود که وقتی مشرف میشد به حرم مطهر امام حسین (ع)، بجز نماز و دعا و زیارت با کسی سخن نمی فرمود و اگر کسی از ایشان پرسشی می کرده ، جواب نمی داده و خلاف ادب می دانسته و به اشاره می فرموده بیرون حرم بپرس!
روزی در حرم مطهر بوده و بر سجاده نشسته می بیند شیخی که سابقه ای از او هیچ نداشته و او را ندیده بوده ، می آید می فرماید سید محمدعلی ! برخیز و منزلی برای من تدارک کن!
با اینکه سید مرحوم عادتا در حرم مطهر به هیچیک از بزرگان اعتنایی نمی کرده ، به ناچار به ایشان می گوید اطاعت می کنم .
از حرم خارج می شود منزلی که در کوچه مقبره مرحوم شریف العلماء آمادگی داشته ایشان را آنجا می برد و سفارش می فرماید منزلی خالی و تمیز و ایشان را در آنجا جای می دهد و مراجعت می کند.
فردایش به قصد زیارت آن شیخ می رود ، پس از نشستن آن شیخ ، مقداری از خرده گچ هایی که گوشه حجره ریخته بوده برمی دارد و در دست سید می ریزد ، آنگاه می فرماید نظر کن چیست ؟ می بیند تماما جواهرات پرقیمت است!
آنگاه می فرماید : اگر لازم داری بردار و ببر.
سید می فرماید لازم ندارم ، آن را پس گرفته و می ریزد و به حالت اولیه برمی گردد .
همان روز یا روز دیگر به سید می گوید برویم زیارت قبر “حرّ “.
از کنار شط پیاده می رفتند، پس آن شیخ به روی آب رفته وسط آن که رسید وضو می گیرد و به سید می گوید شما هم بیایید اینجا وضو بگیرید .
سید می گوید : من نمی توانم روی آب راه روم پس آن شیخ وضو را تمام کرده برمی گردد نزد سید و چون قدری راه پیمودند ناگاه مار عظیمی دیده می شود که رو به آنها می آورد سید سخت مضطرب و وحشتناک شده شیخ می گوید : آیا ترسیدی ؟ سید گفت : بلی خیلی هم می ترسم ، فرمود : نترس نزدیک که شد فرمود : ( ( یا حیه ! مت باذن اللّه ای مار ! به اذن خدا بمیر ) ) مار از حرکت افتاد و من تعجب بسیار کردم .
فردا صبح گفتم بروم تحقیق کنم آیا ماری بوده یا به نظر من آمده و آیا واقعا مرده یا موقتا بی حس شده و بعد از رفتن ما رفته است رفتم در همان محل دیدم لاشه اش را جانورها خورده اند و مقداری از آن هنوز باقی بود یقین کردم کار شیخ حقیقت داشته رفتم برای ملاقات شیخ تا وارد شدم فرمود : خوب کردی رفتی برای تحقیق مار ، البته عین الیقین بهتر است همان روز یا روز دیگر فرمود برویم زیارت اهل قبور ( قبرستان کربلا را وادی ایمن می گویند ) چون به وادی ایمن رسیدیم و مشغول قرائت فاتحه شدیم ، رسیدیم به محلی فرمود : مرا اینجا دفن کن من حرف او را جدی نگرفتم .
سپس فرمود : میل داری برویم نجف زیارت حضرت امیر علیه السّلام ؟ گفتم بلی ، فرمود دستت را در دست من گذار و چشم را برهم گذار پس از فاصله کمی فرمود : چشم باز کن دیدم در صحن مقدس حضرت امیر علیه السّلام هستیم ، با هم حرم مطهر مشرف شده پس از نماز و زیارت و دعا بیرون آمدیم فرمود : میل داری امشب را نجف بمانیم یا برگردیم کربلا ؟ گفتم برگردیم بهتر است باز دستم را گرفت و چشم برهم گذاشتم طولی نکشید چشم باز کردم در کربلا بودم ایشان به منزل خود رفت من هم رفتم منزل خود و خوابیدم صبح که برخاستم به قصد ملاقات شیخ آمدم چون وارد شدم دیدم صاحب منزل گریان است و می گوید : ( انا للّه وانا الیه راجعون ) شیخ مرحوم شد .


لامصب فقط موجودات مریخی را وارد داستان نکرد.
تازه من ادامه داستان را حذف کردم که طولانی نشود. کلی مزخرفات دیگر هم گفته بود
اولا مرحوم آیت الله حاج سید محمد علی کاملا حق داشته داخل حرم باید ۴ دنگ حواس آدم جمع باشه چون تو حرم رضا علم الهدا صیغه ها را خارج حرم کرایه می ده تو نجف مفتی اونجا این کار را داخل حرم می کنه. پس سید حواسش به صیغه ای ها بوده تا دو تا خوشگل و تپل مپلش رو برای رضایت خدا برداره ببره خونه عشقش را بکنه.
دوما موضوع در رابطه با یک چشم به هم زدن کربلا رفتن و یک لحظه بعد نجف بودن همچین کار سختی نیست. تو آمستردام شیرینی هایی بود که توش جنس افغانی داشت و تو یک چشم به هم زدن آدم می تونست از یک سیاره به سیاره دیگه بره. حالا سید خسیس بازی درآورده و کم بار زده وگرنه از نجف می تونست یکراست بره تو فرانکفورت پیاده بشه ولی کم خرج کرده تا نجف بیشتر نکشیده و بنزین تموم کرده.
سوما تصمیم به راه رفتن روی آب و بعد یکدفعه مار بزرگ دیدن نشون می ده که جنسش خالص نبوده. اگر هر کسی جای مرحوم آیت الله حاج سید محمد علی بود مواد فروشش را عوض می کرد چون بعضی از این پدر سوخته ها پشکل گوسفند را قاطی می کنند که وقتی طرف می زنه تو رگ باعث می شه فکر کنه روی آب داره راه می ره یا جلوش مار سبز می شه.
اینها اینقدر ملت بی سواد و ساده لوح را ببو و ابله فرض کرده اند که جرات می کنند جفنگیات ایام هرزگی و عیش و نوش خودشان را به عنوان مطالب مذهبی تو حلقوم بالا یا پایین این ملت فرو کنند و این ملت اگر ابله و بارکش و ذلیل نبودند نمی امدند به جای خواباندن دو تا چک افسری تو گوش این علف هرزها و انگل های جامعه زیر پای منبرشان گریه کنند.
من اسم بیماری این ها رو پیدا کردم بهش میگن پریشان پنداری یا توهم. به انگلیسی هم میشه Hallucination. فقط اشکال اینجاست که این ها انقدر بین خودشون ازدواج کردن کلا این بیماری از کنترل خارج شده و به شکل هیولاگونه دراومده که هیچ دارو و درمانی نداره.. هیچ عقل سالمی از این مزخرفات نمیتونه بگه.. تازه گیرم یک دیوونه ای بگه دیگه شنونده اگه اون رو با آب و تاب بیشتری تعریف کنه یعنی که واقعا جامعه ما یک جامعه باز تیمارستانیه!..
حالم از اسم بنی صدر به هم میخورد!
آخر عمری به هذیان گویی افتاده، احتمالا چند کاسه آش رشته و پشت بندش سه دست کله پاچه خورده دچار تسلسل باد شده