خدا پدر خارجی ها را بیامرزد که تیغ جراحی و دستگاههای بیهوشی و مواد بی حس کننده را اختراع کردند و الا سنت ختنه کردن بجا مانده از حضرت ابراهیم با همان وضع و شکل دردناک و با استفاده از تیشه و سنگ ادامه می یافت:
این حضرت یک آدم مشکل داری بوده. اول می ره تمام مجسمه های شهر را می شکنه و ملت عصبانی می گیرند می اندازنش تو آتیش تا از شرش راحت شن. ابراهیم که یک آدم زبلی بوده از تو آتیش فرار می کنه و می ره تو بیابون قایم می شه. وقتی گرد و خاک می شینه و ملت یادشون می ره این مجسمه هاشون را شکست دوباره برمی گرده و این بار چاقو را بر می داره می ره سر پسرش اسماعیل را ببره. وقتی ملت می بینند چاقو را از دستش می گیرن و کلی نبات داغ و گل گاو زبون بهش می دن تا شاید حالش بهتر بشه. همه فکر می کنند آفتاب زده کله اینو خراب کرده. وقتی همه رفتند خونه هاشون ابراهیم دید دیگه کسی نیست و دوباره چاقو را برداشت و این دفعه رفت سراغ ابول اسحاق آن پسر دیگرش و آن را محکم گرفته بود تا ببره. ملت تا دیدند این بابا دوباره چاقو دستش گرفته دوباره به طرف او دویدند تا چاقو را از دستش بگیرند ولی دیگه دیر شده بود و او زد و ابول اسحاق را از وسط برید. آن زمانها قرصهای زولافت و لیتیوم نبوده به این بابا بدن ولی حداقل باید تمام وسائل تیز را از دسترسش دور می کردند چون اصلا معلوم نبود این چاقو دستش بیافته معلوم نیست سراغ کی می ره تا یک جاییش را ببره. وقتی هم برید تقصیر را می اندازه گردن خدا و می گه او به من گفت وگرنه من نمی خواستم هیچ کجای کسی را ببرم. برید خدا را بندازید زندان. به من چه. من هیچ کاره ام.
این حضرت یک آدم مشکل داری بوده.
اول می ره تمام مجسمه های شهر را می شکنه و ملت عصبانی می گیرند می اندازنش تو آتیش تا از شرش راحت شن.
ابراهیم که یک آدم زبلی بوده از تو آتیش فرار می کنه و می ره تو بیابون قایم می شه. وقتی گرد و خاک می شینه و ملت یادشون می ره این مجسمه هاشون را شکست دوباره برمی گرده و این بار چاقو را بر می داره می ره سر پسرش اسماعیل را ببره. وقتی ملت می بینند چاقو را از دستش می گیرن و کلی نبات داغ و گل گاو زبون بهش می دن تا شاید حالش بهتر بشه. همه فکر می کنند آفتاب زده کله اینو خراب کرده.
وقتی همه رفتند خونه هاشون ابراهیم دید دیگه کسی نیست و دوباره چاقو را برداشت و این دفعه رفت سراغ ابول اسحاق آن پسر دیگرش و آن را محکم گرفته بود تا ببره. ملت تا دیدند این بابا دوباره چاقو دستش گرفته دوباره به طرف او دویدند تا چاقو را از دستش بگیرند ولی دیگه دیر شده بود و او زد و ابول اسحاق را از وسط برید.
آن زمانها قرصهای زولافت و لیتیوم نبوده به این بابا بدن ولی حداقل باید تمام وسائل تیز را از دسترسش دور می کردند چون اصلا معلوم نبود این چاقو دستش بیافته معلوم نیست سراغ کی می ره تا یک جاییش را ببره. وقتی هم برید تقصیر را می اندازه گردن خدا و می گه او به من گفت وگرنه من نمی خواستم هیچ کجای کسی را ببرم. برید خدا را بندازید زندان. به من چه. من هیچ کاره ام.
😆
ابراهیم ختنه رو از چه کسی یاد گرفته بوده؟