در خیابان های مدینه قدم می زدم که رفتار یک ایرانی نظرم را به خود جلب کرد. او با یکی از کاسب های مدینه بر سر جنگ ایران و عراق جرّ و بحثش شده بود. مرد کاسب می گفت: حالا که صدام پیشنهاد صلح داده، چرا شما صلح را نمی پذیرید؟ قرآن می گوید: «والصلح خیر»! زائر ایرانی نمی توانست او را قانع کند. دیگر زائران ایرانی که نگاهشان به من افتاد گفتند: آقای قرائتی! بیا جواب این آقا را بده. من به یکی از ایرانی ها گفتم: یکی از طاقه های پارچه را از مغازه اش بردار و فرار کن. او همین کار را کرد.
صاحب مغازه خواست فریاد بزند، گفتم: «والصلح خیر»! خواست ایرانی را تعقیب کند گفتم: «والصلح خیر»! گفت: پارچه ام را بردند. گفتم: حرف ماهم با صدام همین است. دزدی کرده و خسارت زده، می گوئیم جبران کند، بعد صلح کنیم. گفت: حالا فهمیدم!
به کنار از تخیلی بودن این داستان و واکنش خونسردانه مغازه داری که پارچه اش را دزدیده اند و این که در مدینه از ترس چاپ چاپ شدن دست و پا کسی جرات نمیکند چنین غلطی بکند باید به یاد آورد که عربستان قبول کرده بود خسارات ایران را بپردازد و اما جنگ نعمت بود. باید هشتصد هزار جوان کشته میشد تا جای خمینی و حکومت اسلامی قرص شود. به یاد دارم تا پیش از جنگ یک فضای آزادتری وجود داشت چون قدرت کامل در دست هیچ گروهی نبود. با آغاز جنگ همه گفتند حالا همه باید دولت را حمایت کنیم و بعد دوباره به مسائل داخلی برمیگردیم. بقیه را همه میدانیم.
دیدگاهها بسته شدهاند.
با استفاده از این سایت شما توافق ضمنی خود را با استفاده از «کوکی» ابراز میکنید .
By using this website, you agree to let us use cookies
اون چندش محسن مخملباف هستش؟
نه بابا فکر کنم آگهی تبلیغاتی خمیردندان کلگیت بوده با اون دندان های گرازش
به کنار از تخیلی بودن این داستان و واکنش خونسردانه مغازه داری که پارچه اش را دزدیده اند و این که در مدینه از ترس چاپ چاپ شدن دست و پا کسی جرات نمیکند چنین غلطی بکند باید به یاد آورد که عربستان قبول کرده بود خسارات ایران را بپردازد و اما جنگ نعمت بود. باید هشتصد هزار جوان کشته میشد تا جای خمینی و حکومت اسلامی قرص شود. به یاد دارم تا پیش از جنگ یک فضای آزادتری وجود داشت چون قدرت کامل در دست هیچ گروهی نبود. با آغاز جنگ همه گفتند حالا همه باید دولت را حمایت کنیم و بعد دوباره به مسائل داخلی برمیگردیم. بقیه را همه میدانیم.