در کتاب داستانهایی از مردان خدا چنین آمده است:
مرحوم آخوند ملاحسین یزدی هم مردی وارسته و صاحب دم و نفس و رفیق شفیق حاج شیخ حسنعلی نخودکی بود
هر وقت ایشان از یزد می آمد یا در منزل ما بود و یا منزل حاج شیخ حسنعلی، مردی نورانی و دوست داشتنی بود و تخصص او در شناخت گیاهان طبیعی که از آنها برای معالجات استفاده می کنند بود .
شخص ثالثی نقل می کرد که حاج شیخ حسنعلی نخودکی با آخوند ملاحسین به “کوههای خلج” برای تهیّه گیاهان دوائی می رفتند و او از حاج شیخ حسنعلی نخودکی بیشتر اطلاعات داشت . من هم به همراه آنها برای کسب معلومات می رفتم .
“کوههای خلج ” مملو بود از مار. انهم چه مارهایی!
مار که مانند افعی است زیاد دارد .
این شخص گفت : مارها قد راست تا کمر ایستاده بودند و دهان باز کرده که پرنده های کوچک را شکار کنند . مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی یک نگاه به آن مارها می کرد خشک می شدند و می افتادند!!
و به من امر می فرمود که لاشه بعضی از آنها را که برای تهیّه برخی دواها لازم بود در کیسه ای می کردم و با خود به شهر می آوردیم و به خانه حاج شیخ حسنعلی می بردم .
ایشان به هر کس یک مار میداد, تا مومنان #بی_مار نشوند!!!
غیش غیش رابین هوود!
مارها وقتی یک موجود خطرناک تر از خودشون را ببینند خشک می شوند و خود را به مردن می زنند.
آنها وقتی قیافه منحوس حاج شیخ حسنعلی نخودکی و آخوند ملاحسین را دیده اند از ترس خود را به مردن زده اند تا به خیال خود این دو هیولا فکر کنند آنها مرده اند و کاری به آنها نداشته باشند.
یادم افتاد به سفری که با پدر و مادر و برادر از اهواز به تهران داشتیم. در حوالی خرم آباد جائی ایستادیم و من و برادرم به تفحص پرداختیم. دیدیم یک برکه ای است و یک مشت چوب از آن بیرون آمده. خوب که نگاه کردیم دیدیم اینها همه مار است که راست ایستاده. داشتیم چند تا سنگ پرت میکردیم که پدرم رسید و با دیدن منظره وحشت زده گفت اینها مار جعفری است بیائید عقب و کلی به بدبخت برای اسم مار جعفری که نشنیده بودیم خندیدیم. هرگز اینقدر مار در یک جا ندیده بودم. البته هیچکدامشان خشک نشد.